فندق لو



به سختی دل از دریاچه کندیم و دوباره به جاده کشتزارها بازگشتیم. این سومین بار بود که از این جاده  وارد اردبیل می شدیم و همچنان متفاوت و زیبا بود . رها می گفت بیا کلا سفر را بی خیال بشیم و همین جاده را هی بریم و هر برگردیم
از بس که مدام با بازی آفتاب و ابر و نور و سایه رنگها و منظره ها تغییر می کرد. پالت هم با آقای بنفش حسابی به حالمان می افزود
با راهنمایی های تلفنی آنایار به سمت جنگل فندق لو رفتیم.
ناگهان بافت طبیعت تغییر کرد به شکلی که من تا به حال ندیده بودم. زمین های طلایی از گندم و علف های زرد رنگ تا تنه سبزدرختان حضور داشتند و درختان دایره سبزتیره رنگی که در این زمینه طلای پراکنده بودند
و من برای اولین بار درخت فندق دیدم. درخت گرد با برگهای گرد و فندق های گرد
برایم نوع کشاورزی این مردم عجیب است. هیچ ذره ای از خاک را بی حاصل نگذاشته اند شاید به دلیل کوهستانی بودن فضا است که خاک زراعی تا این حد ارزش پیدا می کند. و نظم و ترتیب کاشت و برداشتشان به شدت دقیق و منظم است
بالا که رفتیم تفرجگاهی بود که اتاقک هایی برای اجاره و سکوهایی برای نشستن داشت اما من گوشه ای در حاشیه جنگل و رو به منظره را برای نشستن انتخاب کردم و رها دست به کار مرغی شد که سر راه خریده بودیم.
دو کار است که من در ان دخالت نمی کنم به دلیل یک سلسله شکست های پی در پی
یکی مرغ پاک کردن و دومی اتش درست کردن
رها هر دو کار را به خوبی انجام دادم و به ما مرغی داد حیرت انگیز...یعنی چسبید ها.....
بعد از ناهار برای چیدن فندق به داخل جنگل رفتم وتونل های زیبایی از فندق های سر در هم کرده دیدم. قدم زنان در تونل فندق می چیدم که حضور مردی جوان نگرانم کرد. مرد را قبلا در محوطه دیدم بودیم و حتی از او سوالی کرده بودیم اما در بین درختان و به تنهایی خطر را حس کردم. مرد محلی بود و لهجه دارٰ پرسید که چه می کنم و جواب دادم و مسیرم را به سمت خروج از جنگل تغییر دادم. عمدا سعی کردم که گفتگو را به شدت محترمانه ادامه دهم تا بتوانم به حاشیه جنگل برسم اما کاملا متوجه تغییر فضا بودم به انتهای تونل که نزدیک شدم با اعتماد به توانایی خودم در دویدن ، فرار کردم اما سرعت مرد از من بیشتر بود و در آستانه خروج از جنگل مرا گرفت . با فریاد رها را صدا می زدم که می دانستم در همان نزدیکی است و مرد با همان لهجه که اینبار اصلا به نظرم بامزه نمی رسید  پیشنهادات بی ناموسی می داد و من در آن لحظات فقط به این فکر می کردم که چقدر احمقانه گرفتار شدم ...سرانجام چنگ و دندان ها ی من و شاید هم ترس مرد از فریادهایم باعث شده که رهایم کند
دوان دوان خود را به بچه ها رساندم و سوار ماشین شدیم که از محوطه خطر دور شویم که خانمی قصد ورود به جنگل را داشت . به او اخطار دادیم و او هم ماجرا ما را به مردان خانواده اش گفت و انها با چوب به درون جنگل رفتند
هنگام خروج به سراغ مدیریت رفتیم و به انها هم اطلاع دادیم  و انها هم به درون جنگل رفتند اما کاملا مشخص بود که بی فایده است. جنگل بزرگ و مرد هم محلی بود حتما آشنا به راههای فرار
از تفرجگاه بیرون آمدیم و  به سمت بالاتر حرکت کردیم و فهمیدیم  کلا چه اشتباهی کردیم که ناهار در تفرج گاه ماندیم که سویس در نزدیکی ما بوده است. آنقدر زیبا که تمام خاطره آزاردهنده را از ذهن من ربود.
دره های سبز و عمیق با راههای پیچ در پیچ در آن . علفهای که باد آنها را می چرخاند و می رقصاند با آفتابی که سایه ای طلایی به همه گلها می زند
این همه زیبایی این همه بکر و این همه نزدیک و دور
چشم انسان تا چقدر دورتر را می تواند ببیند؟ در زندگی های شهری چقدر دورتر را می بینم؟ دیوارهای خانه روبرو؛ انتهای خیابان و در تهران نهایتش کوهی غرق در دود
اینجا آنقدر منظره جلو می رفت که تو مدام کوچک و کوچک و کوچکتر می شد.....
الان تابستان بود و آنایار می گفت که گل ها تمام شده اند و ما این همه گل بابونه دیدیم. فکر کن بهار اینجا چه محشری از بابونه هاست
آنا می گفت که یک جشن بابونه در بهار اینجا برگزار می شود. یادتان باشد من یک سفر بهاری به اینجا خواهم داشت



به سمت تله کابین رفتیم و سوار نشدیم منکه ترس از فضای بسته دارم و رها ترس از ارتفاع بنابراین در همان سویس باقی موندیم و از منظره حیرت کردیم و مایه خنده دوستان شدم که به من سرمایی پتو پیچیده می خندیدند
چه انتظار داشتند خب سویس سرد است!

نظرات

‏ناشناس گفت…
واقعا سوییس

از این گونه جنگل فندق در ارتفاعات لاهیجان سیاهکل هم پیدا میشه.

بنظرم افق و میدان دید در آرامش بصری خیلی تاثیر در آرامش روح و روان داره.
معماری (درواقع ضدمعماری) شهری در شهرهای بزرگ طوریه که دنبال آسمون فقط در بالای سرت میگردی. یکجورایی آدم محاطه.
اما یکی از مواهب سفر به دشت و دمن، همین پهنای افق دیده.

پ.ن.
آقای بنفش کاری تقریبا جدید از گروه موسیقیایی پالت (ادامه گروه دنگ شو مبدع موسیقی تلفیقی ایرانی با اثر هزارتا قصه به عنوان جدیدترین کار) هست. یه موقع خوانندگان گرام فکر نکنند عناصر اجنبی در این سفر خانم طلا حضور داشتند ها.
‏ناشناس گفت…
گیس طلا جان واقعا به این روحیه ات باید گفت احسنت
من حتی وقتی که که با شوهرم هم هستم دوست ندارم یا بهتره بگم میترسم برم جاهای خلوت
با حرف و نصیحت هم درست نمیشم-نیاز به مشاوره پزشکی دارم -نمیدونم چرا اینطوری شدم -شاید علتش خبرای وحشتناکیه که همه جا به گوش میخوره-مخصوصا بعد از جریان اون باغی که مهاجمها از دیوارش بالا رفتن و ...
برای خودم متاسفم-این ترس توی وجودم نهادینه شده-

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا