یک جایی خوندم :پاییز در یکی از روزهای تابستان آغاز می شود

دیشب فیلمبرداری تمام شد. یک هفته، هر روز دوازده ساعت تمام در حال سرو کله زدن با سی بازیگر نوجوان و عواملی چون خودم نابلد بودم و شبها تا دیروقت بر روی نماهای روز بعد کار می کردم
آخرین روز سخت ترین روز بود که باید در طول مدت کوتاهی که خورشید نزدیک به غروب است(به قول خارجی ها گلدن تایم) نماها را می گرفتیم 
فقط یادم هست که می دویدم و فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم 
بعد از آخرین نما هم ماشین گرفتم و خودم را به مهمانی دوستی رساندم که دست پختش غزل است و قصیده ...
امروز تمام روز در تختخواب دراز کشیده بودم و چشمهای بی خوابم را روی هم فشار می دادم و سعی می
 کردم که اصوات و اشکال و افکار این هفته را از ذهنم دور کنم که نمی شد
.
.
.
بعد نسیمی از پنجره وارد شد و پرده اتاق خواب را تکان داد و به بدنم خورد
و عطر پاییز تمام اتاق را پر کرد
همه صدا ها و تصاویر به تدریج محو شدند و من در خوابی عمیق فرو رفتم 

نظرات

سبزه گفت…
من بارها اینجوری به خواب رفته ام...یک حسی دارد وصف ناشدنی.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠