امروز برای صبحانه گردو شکستم

در باغ انار پدربزرگ چند درخت گردو بود. فصه ای قدیمی  می گفت این گردوها را کسی نکاشته بلکه کلاغ خسیسی آنها را زیر خاک پنهان و بعد فراموش کرده  است.
آخر تابستان کارگرها گردو ها را می تکاندند. باچوبهای بزرگی بالای درخت می رفتند و گردوها با ضربات آنان به زیر درختان پرتاب می شدند. ضربه های که برگریزان هم به راه می انداخت. چقدر این صحنه برای من شگفت انگیز بود
بعد کارگرها پایین می آمدند و به جستجوی گردوها در گوشه کنار باغ می رفتند. پدربزرگ دستور داده بود که آنان گردوها راشلخته جمع کنند و خیلی هم دقیق به  زیر درختان انار نگاه نکنند. سپس کارگرها با دستهای سیاه گردوها را پوست گرفته و در داخل گونی می ریختند و می رفتند
و حالا نوبت ما بود:
تمامی نوه های پدربزرگ در مسابقه ای به نام "گردو پَسَکی" به زیر درختان هجوم می بردند
و قانون پدربزرگ  این بود: گردو پسکی مال بچه هاست
در آن روز چشمانم فقط اجسام گردِ سبز و قهوه ای را شناسایی می کرد . بی اعتنا به درد کمر خم شده؛ بی اعتنا به ضربه هایی انارهای درشت آویزان به درخت که  بر سرم می زدند و چه لذتی داشت آن لحظه دیدن گردوی تازه با پوستی پاره شده که زیر برگ درختی پنهان شده با آن عطر گسش. هنوز می توانم حجم ذوقی که در دلم تکان می خورد را به یاد آوردم و افتخارش همان نگاه بی کلام پدربزرگ بود که از دیدن دامن پر از گردویم نصیبم می شد.
اولین روز مهر با کلاسی شروع می شد که من با دستها و لبهای سیاه در آن حضور پیدا می کردم با این انتظار که معلم از من بپرسد: تو گردو خوردی؟
.
.
.
حالا که دیگر نه باغی مانده است و نه پدربزرگی و نه درخت گردویی 
 من هم  بزرگ شده ام و هنگام  شکستن گردوی تازه  حواسم هست که دستانم سیاه نشود
 اما 
این  عطر  گس و پرخاطره گردو  تا آخرین پاییز عمرم با من است

نظرات

‏الا گفت…
و می بینم که این لعنتی چقدر به من چسبیده یا من به او. نمیتوانم تشخیص بدهم اما جدا نشدنی است.
گذشته ، نگذشته.
‏ناشناس گفت…
سلام گیس طلا
من یه خواننده همیشه ساکت وبلاگ شماهستم
و امروز برای اولین بار کامنت براتون میگذارم چون اینقدر زیبا نوشته بودید که من را هم با خودت بردی با یاد پدر بزرگم که دیگه نیست و مزرعه ای که دیگه نیست و درختهای اناری که دیگه نیست و از همه تاسف بار تر نگاه پر محبت پدر بزرگم که تبدیل به یه خاطره شیرین شده چقدراین حس تلخ و شیرین زیبا بیان کرده بودی ممنون

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠