سگ های مهربان

بچه ها را خواب و بیدار رها کردم و از اقامتگاه بیرون آمدم. دو سگ نگهبان همراه من به راه افتادند. در حال صحبت با آنان بودم که سرم را بالا کردم و ناگهان با این صحنه روبرو شدم
تمام شب باران امده بود و حالا اسمان و زمین می درخشیدند و رنگها ناب و زنده شده بودند. به سمت پایین جاده به راه افتادم که یکی از سگها مدام خودش را به من می کوبید. گفته بودم که رابطه من و سگها خیلی خوب است و از این کارش تعجب کردم. چند باری به او تذکر دادم اما هر ازگاهی دوباره این کار را می کرد قدم به داخل محوطه ای نرده دار گذاشتم که ناگهان یک گله سک چوپان به سمت من حمله کردند و انجا بود که من فهمیدم این طفلکی نگهبان من می خواسته به من خنگول بفهماند که بابا اینجا نرو ملک شخصی است
حالا من بدو و ده تا سگ دنبال من 
قلبم وارد حلقم شده بود زمانی که به جاده رسیدم و بامزه اینکه یکی از سگهای من جلوی ان همه ایستاده بود و پارس می کرد و دومی پا به پای من می دوید
مسیر را عوض کردم وبا خواهرک که آماده شده بود پایین رفتیم که با چشمه ای روبرو شدیم که با سرعت و شدت یک رودخانه از سوراخی بیرون می زد!
از ترس سگه های اغل گوسفندانی که در ان نزدیکی بود جلوتر نرفتیم و برگشتم کلبه برای خوردن صبحانه
بی خبر از اینکه بعد از آن چه تصاویری انتظار ما را می کشد



نظرات

‏ناشناس گفت…
لحظه خداافظی از این سگها واسه من که خیلی سخته، آدم شرمنده این همه محبت می شه
‏ناشناس گفت…
Rotate Bitch!

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠