از رنجی که می بریم

درهای اتوبوس داشت بسته می شد که زنی میانسال و چادری با پاکت و  کیفی در دست به زور خود را بین انبوه آدمهای جلوی در جا کرد؛ اما کیفش در لای در باقی ماند و اتوبوس به راه افتاد
زن فریاد می زد که کیفش لای در  باقی مانده است و مردم دلداری اش می دادند که تا ایستگاه بعد کیف آسیبی نمی بیند.
زن چند بار تلاش کرد تا کیف را بیرون بیاورد و نتوانست و  بعد ناگهان زد زیر گریه
همه اتوبوس ساکت شدند  و به صدای گریه و کلمات نامفهوش گوش دادند
تا ایستگاه بعد که در باز شد و زن کیف را به زیر چادرش  کشید و پاکت های رادیولوژی و سونوگرافی را در آن گذشت

نظرات

montazer گفت…
چقدر سخت و بد است که مردم به گریه ی یک زن بی واکنش باشند
‏رها گفت…
دلم چقدر گرفت...

و چقدر تلخم امروز از صبحی که این را خوندم و یاد هزار هزار خاطره افتادم و هزار هزار درد ... هر اشاره به بیماری و بیمار من رو یاد همه خاطره های تلخ از همه رنج هایی که شاهدش بودم در بیمارستانها... از پستی های همکاران کادر درمان... از اینکه تنها و تنها و تنها چیزی که در بیمارستانهای ایران اهمیت نداره، آدمه..و. اینکه جون ادم به هیچ می ارزه...به کمتر از هیچ...
...سنگینی همه شنهای آفریقا بر توبره رنج بر گرده من است....
‏ناشناس گفت…
so nobody said anything! how peculiar

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠