آدمی که از یک اتانازی زنده بیرون اومده باشه باید هم در توالت تصمیم به ازدواج بگیره

نصفه شب از فشار مثانه بیدار شدم و رفتم دستشویی  که متوجه شدم دارم از شدت غم و غصه و احساس تنهایی می میرم
یعنی انقدر حس تنهای ام شدید بود که اگه یکی رو همون سنگ توالت به من پیشنهاد ازدواج می داد قبول می کردم 
بعد به قیافه خودم تو آینه نگاه کردم که موهام به شکل فشنی رو به بالا مونده بود و یکی از چشام هم هنوز خواب بود و آب دهانم مشرف به آویزان شدن 
  به این نتیجه رسیدم کسی در این وضعیت به من پیشنهاد ازدواج نمی دهم و بالا کشیدم و برگشتم به رختخواب و فکر می کردم که من چمه و بعد به یاد آوردم که آهان ماجرا این بود
 عصر اون شب  برای همسر دوستم از سفرهایم می گفتم و او مدام تذکر می داد که پراید به درد این سفرها نمی خورد و از تصادف هایی می گفت که منجر به قطع نخاع و زندگی گیاهی و خیره شدن به یک نقطه خواهد شد
شب که  اومدم خونه و قبل از خواب شروع کردم به تخیل کردن
اول تصادف کردم و بعد نخاعی شدم و حالا چطور خودم بهوش اومدم و فهمیدم که نخاعی شدم و بعد چطور بقیه فهمیدن و آقا...
داستان هی دردناکتر می شد و اشک از چشمان من نویسنده - قهرمان جاری و در ادامه تصمیم گرفتم با اتانازی ریق رحمت را سر کشیده رفع زحمت کنم
اما حالا کی حاضره بیاد منو از این زندگی ننگین رها کنه ؟
رها عمرا این کارو بکنه  و تصور کردم که چه گریه زاری ها و دعواهایی من و رها داشته باشیم و بعد فکر کردم شاید مشاور روشنفکرم این کارو بکنه 
 رها را فرستادم سراغ مشاورم که بیاد منو بکشه و حالا نمی دونستم شیراز باید بمیرم یا تهران و اون وقت کلی از صحنه ملاقات من و مشاور و تلاش اون برای راضی کردن من به ادامه حیات و انکار من و اینا
دیگه بعدش خوابم برده و اون ظوری از خواب بیدارم شده بودم
....
تبصره: رها  بعد از شنیدن داستان گفت احتیاجی به مشاور نیست و خودم برات این کارو می کنم من از اون سرخپوسته که کمتر نیستم تازه شکل اونم هستم
(رها فیلم دیوانه ای از قفس پرید را  تارگی ها دیده )

نظرات

‏semeho گفت…
اگه فیلم The Diving Bell and the Butterfly رو دیده بودی اوضاعه فکریت بدتر میشد یارو فقط یه پلکش کار میکرد اونوقت دیگه حاله بحث کردنم نداشتی!
taraaaneh گفت…
آخی نازی. دیگه از این فکرهای بد نکن. ( بوس)
taraaaneh گفت…
آخی نازی. دیگه از این فکرهای بد نکن. ( بوس)

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠