و من فهميدم بايد شش بار ديگر بايد آنها را بلند كنم

آكواريوم هتل چمران، اولين برخورد دوقلوها با ماهي زنده بود و حالا انبوه سوالاتي كه بايد پاسخ مي دادم:
چرا كوچيكن
چرا بزرگن
چرا ايستاده
چرا راه مي ره
كي اينارو درست كرده
منو مي خورن
چهار باري آنها را بلند كرده بودم تا ماهي ها را ببينند و كمرم در حال شكستن بود كه  آن وسط يكي از دوقلوها مي گويد: داري اذيت مي شي
به شدت احساساتم قلمبه شده بود و بزغاله گلوم را گرفته بود از اين عواطف پاك كودكانه كه متوجه شدم جمله صرفا خبري بود و ..

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟