۱۸ فروردین ۱۳۹۳

فهميدم بزرگ شدم


بچه كه بودم از اينكه چطور آدم بزرگها شكوه  روزهايي چون تولد، عيد و سيزده بدر را درك نمي كنند، حيرت زده بودم. امروز كه پشت پنجره نشسته بودم و به آبشارطلاهايي كه زير قطرات باران مي لرزيدند، نگاه مي كردم و سريال مي ديدم، خياطي مي كردم و با مادرك و بابايي چايي و شيريني مي خوردم...

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...