روز اول، آغاز سفر


مثل هميشه رها اومد  دنبال من و  خواهرك و وسايل را چپانديم در فيبي و به راه افتاديم،  از آنجا كه  سفر به سمت اردبيل بود طبعا از همان اول خنده ها به ياد خانم عاشق آغاز شد و من از خواهرك تقاضا مي كردم كه رفتار او را بازسازي كند و چند دقيقه يك بار به معشوق تماس بگيرد و با زبان كودكانه به او ابراز محبت كند، توهم فانتزي بزند و با ديدن هر ماشيني كنار جاده فرياد برند پليس، پليس و  ساعتي يك بار بگويد:آجي بنزين نمي زني؟
و البته رها به خواهرك يادآوري كرد كه سرنوشت خانم عاشق به رها شدن در جاده ختم شد!
طبعا  خواهرك. از پذيرش نقش خودداري كرد
وسايل صبحانه خريديم و از شهر بيرون رفتيم،
در جاده به خاطرات رها از مسافركشي هايش   گوش مي داديم و جذابترينش زن پا به ماهي بود كه در ماشين دردش گرفته بود و رها به بيمارستان رسانده بودش
هوا. بسيار تميزتر از آخرين باري بود كه اين مسير را رفتيم، گويا حقيقتا اين بنزينه فرق داره 
در كرج به تابلو مركز فوق تخصصي اپيلاسيون برخورديم و  طبعا بحث عميق و بشدت خنده داري  بين ما سه نفر در گرفت كه  فوق تخصص دقيقا  چي كار مي كنه كه  اپيلاسيون معمولي نمي كنه
بعد از اون موضوع واسه خنده خودش مي اومد مثلا نيسان آبي كه پشتش نوشته بود:  رفيقان   آمدند، دشمنان به دادم برسيد
 قزوين همچنان آلوده بود و آن را رد كرديم تا به تك درختي برسيم كه در سايه اش مهمانمان كرد براي صبحانه اي دلپذير

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠