روز اول،به سوي آقكند

بعد از تلاش ناموفق من براي جمع كردن آشغالهاي موجود به راه افتاديم، ( جان مادرتان اشغال نريزيد ، به قرعان حتي ميوه و سيگار هم خيلي طول مي كشد تا به طبيعت برگردد و بهانه : اينجا كه پر آشغاله !باعث نمي شود شما هم آشغال بريزي)خانواده اي كه كنار ما  بساط پهن كردند، از ما عذرخواهي كردند و من متوجه شدم كه مدتهاست اين احترام به  حريم خصوصي را نديده بودم
، فراموش كرده بودم
دوباره به راه افتاديم و به جايي كه من دوست دارم رسيديم: گرم دره
من حتما يك سفر طراحي مي كنم براي اين بخش از زنجان، دشتهاي سرسبز و خاك خوشرنگ اينجا ، بدجوري وسوسه ام مي كند
باز هم گنبد سلطانيه نرفتم، آقا من شرمنده ام كه تاريخ هنر درست مي دم و هميشه به دانشجوها ياداوري مي كنم كه در زماني دور ،جهانگردي درباره اين بنا گفته است: سبدي از جواهرات رنگين
ولي خودم نديدمش
يك بار با قطار مي آيم و  از رنگهاي باقيمانده بين آجرچيني هاي سقفش لذت خواهم برد و به دليل ساخت اين بنا توسط سازنده خل و چلش خواهم خنديد 
تابلو بامزه بعدي: ديزي سراي گوزن منظره بود
رها عقيده داشت صاحب همين جا بچه اش را فرستاده درس بخونه اونم رفته كرج مركز فوق تخصصي اپيلاسيون زده
جاده زيبا ، موسيقي هم لازم داشت و اين دفعه را با چارتار فرياد مي زديم: آشوبم، آرامشم ، تويي،،،:
همه بي صبرانه منتظر بوديم كه به سرچم برسيم، مادرك جمله هاي زيادي دارد كه سرآغازش اين است: اگر من شهردار بودم، اگر من استاندار بوده، اگر من ريس جمهور بودم
من هم بچه همان مادرم،  و من جاده سرچم به اردبيل را جاذبه گردشگري اعلام مي كردم، وروديش بليط مي فروختم  و اتوبوسهاي جهانگردي در آن راه مي انداختم
همان مناظري كه سال گذشته زرد و قهوه اي ديده بوديم، حالا سبز و قهوه اي شده بود و چه سبزهايي، 
سبز پسته اي، سبز آبي، سبز چمني، سبز زيتوني، سبز سدري و ،،،،
 اينقدر من هي گفتم ناهار آقكند نگه مي داريم كه رها گفت معلومه كباب سري قبل مزه اش زير دندونته ها
كه به آقكند زيبا رسيديم كه حالا نامش شده  كاغذ كنان
در همان پمپ بنزين كوچولو بنزين زديم و سفارش كوبيده به همان رستوران بامزه با پرده هاي گل گلي و تميزي وسواس گونه اش داديم ، رفتيم همان پارك شهر كه در ميان باغها بود
هوا از بوي عطر سنگين شده بود،عطر  بوته هاي نسترن را در حاشيه جويبارها كاشته بودند و درخت هاي سنجد عطر گس خودشان را داشتند اينها را همه اضافه كنيد به عطر نوعي گل صحرايي زرد رنگ كه  نمي شناختمش
زير سايه آلاچيق پتو پهن كرديم و به قيافه دمغ من خنديديم كه نه كوبيده اش همان بود و به برنج دم نكشيده اش، حتي نوشابه اش هم مزه شربت سينه مي داد
بچه ها خوابيدند و من به گشت و گذار زير درختان گيلاس گذراندم
شهرهاي كوچك لطف و آرامش و صفاي خاص خودشان را دارند، مي دانم، اما از سختي هاي جوان بودن در شهرهاي كوچك ايران نيز خبر دارم
و زندگي هاي تلف شده در اين يكنواختي ها
هيچ راهي براي تلفيق زيبايي هاي شهر كوچك و امكانات شهر بزرگ وجود ندارد؟
بچه ها بيدار شدند و دوباره به سمت جاده زيبا به راه افتاديم، رنگها بيشتر مي شدند و هوا خنك تر كه ديگر مجبور شديم در جاده فرعي بپيچيم، علف نرم و سبزي كه تمام كوه را پوشانده بود، و در سكوت ما و ماشين به  چهچه هاي پرندگان ناشناسي  گوش داديم كه براي خود و فرشتگان خدا مي خواندند

نظرات

‏ناشناس گفت…
سركار خانم

كمال امتنان را به خاطر درج خاطراتتان زيبايتان داشته و اميد است همواره سفرهايتان توام با شادي باشد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠