روز چهارم، ماسال

دم در اتاق نشستيم و به آبشاري از ابر كه از بالاي كوه به پايين مي ريخت ، خيره شديم، شگفت انگيز بود و خواهرك كه به شدت تحت تاثير قرار كرفته بود با لحني رمانتيك گفت: عين گازهاي سمي دارن مي يام پايين
يعني استخوانهاي اديبان...
البته شام ساده اي هم خورديم كه رها نخورد، مي گفت: يا كباب يا هيچي
هرچي مي گم :من بايد قبل از تاريكي شما رو به يه جايي امن مي رسوندم، اين وظيفه يه ليدره و خب حالا پاشو بريم تو جاده يه كبابي پيدا كنيم ،
 مي گه نه! تو ش اش ي دي به هرچي رفاقته، تو به من اميد دادي و نا اميدم كردي، 
بعدم سرشو كرده زير پتو  اخرين جمله اش قبل از بيهوش شدن اينه كه: داريوش راس مي گه، تواين كوچه پس كوچه ها، قيصره كه فرمونو از پشت چاقو مي زنه

همه خوابيدند و من فيلمي نگاه مي كردم از جدال بين سياره ها كه به طرز مزخرفي توجهم را جلب كرده بود كه ژنراتورها را خاموش كردند
رها نصف شب  بيدار شده بهش مي گم :بيا يك كم عسل بخور ته دلتو بگيره، مي گه :يادته تو جاده مي گفتي اگه رومئو و ژوليت به هم مي رسيدن ، تراژدي شكل نمي گرفت؟مي گم : آره چه ربطي داره؟مي گم :نمي خوام چيزي بخورم تا تراژدي كباب  نخوردنم  شكل بگيره و تا سالها بعد مردم درباره اش حرف بزنند و تا آخر عمر آزارت ببيني
صبح در اتاقم را باز كردم به طلوع آفتاب نگاه كردم، بچه ها هنوز خوب بودند و رفتم آب جوش گرفتم و برگشتم و همان كنار در رو به منظره نشستم، بچه ها بيدار شدند صبحانه كره محلي با عسل خورديم، رها هنوز ول نمي كرد قضيه و مي گه :كاش با پارس انلاين دوست شده بودم، شرف داره ،حداقل ده روز قبل خبر قطع شدنش را مي ده
معلوم شد از پارس انلاين براش پيامك اومده بود
ما هم هي به درد و رنجش مي خنديم و وقتي او خواهرك را به ميدان مي كشد، خواهرك با قطعيتي خنده دار و با لهجه غليظ شيرازي، رها را به اعماق نا اميدي پرتاب مي كند
هرچي خاروم بگه
دخترها بعد از صبحانه مفصل و هواي مطبوع و منظره زيبا دوباره به خواب رفتند، منهم قدم زنان به مرتع روبرو رفتم، كلبه هاي چوبي زنده شده بودند، پاييز كه آمديم كسي آنجا نبود به جز چوپانان و گله هايشان، زني را ديدم كه. زمينش را شخم مي زد تا سبزي بكارد و مردش در سايه كلبه نشسته بود، از زن كج بيلش را گرفتم تا امتحاني كنم، بسيار مشكل بود، هماهنگي دست و بدن و خم شدن مداوم كمر، حتي غيرانساني بود
گاوها از كنارم رد مي شدند و هر از گاهي سر وصداي زيادي توليد مي كردند، نمي دانم همديگر را صدا مي كردند يا شاكي بودند،
توت فرنگي هاي وحشي اندازه نخود بودند اما دقيق مزه آدامس توت فرنگي ( و نه خود توت فرنگي) مي دادند،
در دوردست  ابرها بودند و جنگل و گله هاي و صداي زنگوله هايشان، در برگشت به كلبه وانتي را ديدم كه به مرتع نشينان جوجه مي فروخت، اردك يا مرغ و خروس، همه خريدند و هستي دخترك زيبايي موطلايي از ديدن جوجه ها هيجان زده بود
گويا در اين مرتع بدون گربه تنها خطري كه جوجه ها تهديد مي كند كلاغ است
برگشتم به كلبه و به آقاي خرسندي سفارش كباب ماهيتابه اي پارسال را داديم و رفتيم روي تخت ها مشرف به منظره بساط چايي را پهن  كرديم،
عيش كاملا برقرار بود تا زماني كه خانواده اي تهراني همسايه مان شدند، كتابي هست با نام بيشعوري كه نسخه اينترنتي اش سال گذشته توزيع شد و نسخه كاغذي امسال در نمايشكاه كتاب
توصيه به خواندنش دارم شديد كه هم موارد بيشعوري را در خودمان شناسايي كنيم و هم چگونگي برخورد با بيشعوران را
شيوه برخورد پايتخت نشينان با مردم شهرستان عموما مصداق كامل بيشعوري است، لحن تحقير آميز با پسرك چشم آبي اقامتگاه،درخواست هاي نامفهوم  براي خنديدن به نادانستگي اش و ايراد گرفتن از هرچه كه با لذت تمام مي خوردند، 
و مسخره كردن يكي از همسفرانشان براي خنديدن بقيه
خدا را شكر كه مجمعه سحر انگيز ما رسيد و شامي هاي غرق شده در  آب گوشتي درخشان از روغن و بوي برنج دودي ، تمام بيشعوري هاي همسايگانمان را از ذهنمان زدود و البته فرصت اين را هم كرديم كه. مدام از خرسندي و كارگرهايش با اغراق تشكر كنيم تا مثلا آموزش شهروندي داده باشيم و زهي خيال باطل
كه داشتند به زور سرترشي به دهان همسفرشان مي تپاندند كه به سير ترشي حساسيت داشت،
خدايا ما را از بيشعوري و بيشعوران حفظ بفرما
الهي امين

نظرات

‏رهگذر گفت…
کفش ها از راست به چپ : خواهرک،رها،گیسو؟
giso shirazi گفت…
نه اشتباه بود :)
‏رهگذر گفت…
گیسو،خواهرک،رها؟
‏ناشناس گفت…
بیشعوری تهرانی ها را خوب آمدی خداوندگار بیشعوری دوران

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠