روز سوم، پونل

زن را در خلخال كه پياده كرديم ، تقاضاي پول كرد و حس خوب رها را از رساندن او خراب كرد. از عابر بانك خلخال پول گرفتيم و مسير را ادامه داديم، به ياد چشمه هايي كه در اين شهر رفته بوديم و كوه هايي كه هميشه ابر به لبه هاي آن گير كرده است. يادتان باشد مي خواستيم جاده خلخال به اسالم را در هواي آفتابي ببينيم و رها از ابتداي روز مي گفت كه خدا را شكر آفتابي است، اما به شيوه خل چلانه خودمان وقتي تابلو پونل را ديديم پيچيديم در آن!
و فقط رها گفت: دوباره  خلخال به اسالم را نديديم و ،،،خنديديم
خدا شفايمان بدهد به حق پنج تن آل عبا
از جاده پونل چه بگوييم؟
اولش  تپه هايي كه سبزي خزه مانندي روي آن را گرفته است، بعد باد و رقص ابرها، عبور از تونل هاي مه و درختهايي كه به تدريج بيشتر مي شدند، سرانجام جنگلي پرپشت  و كوههايي نزديك به هم و جاده اي كه مي پيچيد
يك جا در بالاترين نقطه نگه داشتيم و در حيرت آن پايين شديم و ابرهايي كه بالا مي آمدند، باد اينقد شديد بود كه نگران فيبي بودم كه در دره نيفتد، خواهرك هم كه عشق حيوانات و رها هم كه وحشتزده از هر نوع حيواني و سگه دقيق دم دستشويي نشسته بود، پيرمرد به رها مي گفت : نترس گرگيه!
من نفهميدم اين الان دلداري بود مثلا؟
سرازير شديم پايين و فرياد زنان مي خوانديم
چشماتو وا کن، یه نگاه به خودت و دنیا کن...
اگه یه هدف تو دلت باشه، می‌تونه کل دنیا تو دستای تو جاشه...
جادۀ دنیا، می‌سازه واست کابوس و رویا
یکی بیدار و یکی خوابه
راهتو مشخص کن، این یه انتخابه
اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی،
پاشو و پرواز کن، تو افق‌های پیش رو...
اگه به سرنوشت می‌بازی، تو بخوای فردا رو می‌سازی
پس دستاتو ببر بالا و بگو...
دوست دارم زندگی رو...
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت،
نا امید نمی‌شم چون... دوست دارم زندگی رو...

مي خواستيم شب در همان پونل جايي براي خواب پيدا كنيم اما رها گفت خسته نيست و تا هدف بعدي كه ماسال بود راهي نمانده است، پس ادامه داديم، شاليزارها سبز سبز شده بودند و عطر سنگينشان در هوا پخش شده بود
اين دفعه تابلوها سريعتر ما را به ماسال زيبا رساندند، و من چقدر اين شهر صميمي را دوست دارم، خيابانهاي پر درخت و  كوه هاي سبز در پس زمينه اش
در شهر خريد كرديم اما رها از من قول گرفت كه ين دفعه از كبابي هاي  داخل جنگل بخوريم و من قبول كردم
ازظهر كه ديزي آبگرم را خورده بوديم ساعتها مي گذشت و رها به هر كبابي كه مي رسيد رانندگي يادش مي رفت و من مدام بهش وعده مي دادم كه اول بريم اقامتگاه جا بگيريم بعد
اونم مثل بچه هاي خوب قبول كرد
تاريك شده بود كه رسيديم به اقامتگاه و آقاي خرسند مهربان همان اتاق هميشگي را به داد و وارد شديم و بساط را پهن كرديم و رها به من نگاه كرد و داد زد: تو به من دروغ گفتي، نمي خواي به من كباب بدي
و اين آغاز يكسري ماجرا و خنده بازار بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠