در خانه هنرمندان نمايشگاه عروسكهاي پيرزني كازروني بود، از پشت پنجره نگاهش مي كردم، زن ريز و كوچك پشت ميز نشسته بود و با چادر صورتش را مي پوشاند، مردم احاطه اش كرده بودند، سوالات بيشماري مي كردند كه با گوش كم شنوايش به زحمت مي فهميد و به سختي جواب مي داد، عروسك هاي دست سازش ديوارها را رنگين كرده بودند و دوربين ها دوره اش كرده بودند، فيلمبرداري از او مي خواست كه اداي مرشدها را دربياورد، ديگري مي خواست كه  قصه هاي عروسك ها را بگويد و او زير لب جواب مي داد  و من به فيلم نرگس فكر مي كردم و به جمله رضا كرم رضايي  وقتي كه در گاو صندوق را باز مي كند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠