۳ آبان ۱۳۹۳

روز، داخلي، تاكسي

دختر دانشجو عقب، مرد جوان جلو، راننده ميانسال
دختر يك: نگفتي يك بلايي سرت بياد
گوينده راديو: امروز صبح قصاص ريحانه جباري انجام شد
راننده: هفت سال كشتنش طول كشيد
دختر دو: خب اگه خودمو پرت نمي كردم بيرون كه بلا سرم مي اومد
مرد جوان: مرده مي خواسه بهش تجاوز كنه
دختر يك: آدم بايد هميشه يه چاقو تو جيبش باشه، بابام مي گه
راننده: هفت سال هر روزش اعدامه ، مرگه
دختر دو: داداش برام اسپري فلفل گرفته
مرد جوان سر تكان مي دهد
دختر يك: مواظب باشي ها ،استفاده ازش جرمه
راننده بر پيشاني اش دست مي كشد
دختر دو: بهتر از اينه كه از ماشين خودمو بندازم بيرون
دختر يك: خب اينطوري كه فلفل راننده را كور مي كنه ، تصادف مي كنه ،جفتتون مي ميريد
هر دو مي خندند

هیچ نظری موجود نیست:

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...