دلبرك

فروشنده مترو گردنبند و گوشواره بدلي مرواريدي مي فروخت، پيرزن روي صندلي هاي  روبروي من نشسته بود ، آنها را زير و رو كرد و به زن پس داد و گفت: هر وقت عروس شدم مي خرم
لبخند زدم
گفت: آخه من هنوز چل چليمه
لبخندم بيشتر شد
گفت: نه ! من تازه چهارده را تموم كردم رفتم تو پونزده 
و شانه هايش را با عشوه تكان داد
زدم زير خنده 
گفت: چرا مي خندي؟
گفتم: آخه عاشقت شدم
گفت: مي تو
و هر دو قهقهه زديم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا