دوستم هر بار به بهانه سنگ كليه من و نياز بنده به مراقبت ، خانواده را مي پيچاند و به ملاقات هاي عاشقانه مي رود
بهش مي گم : بالاخره چي ؟ آخرش كه سنگ من دفع مي شه
مي گه : نه تو رو خدا نه طناب بزن نه ترب بخور
دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر