و من نمي توانستم برايش توضيح دهم كه اين فقط يك عزاداري به تاخير افتاده است

بيشتر آدما يه دايي تو كودكيشون داشتن كه آدم مهمه زندگيشون بوده، معمولا اسمش دايي رضا، دايي علي يا دايي ناصره
منم يكي از اين دايي ها داشتم
اولين كتاب بعد از مارتين در دهكده را اون به دستم داد، ماهي سياه كوچولو بود، اولين سينما بعد از سيندرلا ، هملت بود، اولين كاست بعد از قصه هاي كودكانه، با صداي احمدشاملو بود،
من جلو دوچرخه اي مي نشوند و تو خيابونا مي چرخوند ، با وحشت و لذت ملكه خيابان بودم، مهموني دوستاش منو مي برد و احساس آدم بزرگي شديد بهم مي داد، اولين سيلي را از اون خوردم وقتي دروغ گفتم، گفت هر گناهي غير از دروغ
اونم معلم بود، معلم روستايي دور، وازلين مي خريد براي دستاي ترك خورده اي كه نمي تونستن مداد بگيرند، يه بار يه ديگ بزرگ نذري برد تا اونا رو بشوره، روستا حمام و آب گرم نداشت
اونم وقتي مثل بقيه دايي ها در سالهاي شصت ناپديد شد و من براي غيبتش حتي گريه هم نكردم، فقط  كودكي بودم كه شروع كرده بود به ترسيدن، از خيابان، از ماشين، از فضاي بسته ،از فضاي باز، از ادامه زندگي
بيست سال گذشت تا با كمك مشاور بر آن هم وحشت از ناپديد شدن دايي ها غلبه كنم
از براي همين ديشب وقتي دوستي با شادماني كلاه معروف صمد را كه براي معلمش خريده بود نشانم مي داد، از حجم زار زدن ناگهاني من وحشتزده شده بود 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا