۲۱ آذر ۱۳۹۳

جسد برادرمان را هم دفن نمي كنيم اگر

چهره مرد را نديدم فقط چاق بود و بدبو، در سراسر مسير خروپف مي كرد و نيمي از وزنش روي من بود، نيم ديگر روي پسر لاغر آن طرفي، ناسزاهاييكه در دلم بدو دادم و تلاشهاي كه براي جابجا شدن و تكان دادن و احيانا بيدارشدنش كردم انجام دادم، بي فايده بود
وارد شهر كه شديم راننده پرسيد كه كجا پياده مي شويم، من و پسرك نام دو دانشگاه را برديم و مرد چاق نام يك بيمارستان را
راننده اول او را رساند، در اين فاصله مرد چاق بابت خوابيدنش از ما عذرخواهي كرد، گفت كه هم روز كار است و هم شب كار و فاصله بين دو شيفتش آمده  تا دخترش را در بيمارستان ببيند، گفت كه راهش دور است و وقتش كم و خيلي دلش براي دخترش تنگ شده 

هیچ نظری موجود نیست:

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...