هپي اند

خدمتكار فرهنگسرا دندان گذاشته است، پنجاه سالش بود با بقايايي زيبايي بر چهره اش ، شوهر سابقش شيشه اي بود و او را با چاقو زده بود، طلاق گرفته بود، مرد دختر را به او داده و پسرها را با خود برده بود، او دختر را بزرگ كرده و شوهر داده و مرد دو پسر را معتاد و شيشه اي كرده بود. زن در اتاق اجاره اي با حقوق خدمتكاري زندگي مي كرد، دختر و نوه اش گاهي به او سر مي زدند و او هم گاهي به پسرها، وقتي در بيمارستان بستري بودند سر مي زد و وقتي مي خنديد جلوي دهانش را مي گرفت تا دندانهاي افتاده اش را نبينيم ظهرها براي ما آشپزي مي كرد: ترخينه و كاله جوش و اشكنه و از خاطرات كارگري هايش در كارخانه هاي مختلف مي گفت شهرداري برايش آزمايش مي نوشت و او مي داد كه من بخوانم، هزار و يك درد داشت كه نه پول و نه فرصتي براي درمان داشت امروز مي خنديد و دست از دهانش بر مي داشت ، دندانهاي جديد جواني را به چهره اش برگرداننده بود هنگام رفتن پيرمردي قد بلند و شيك پوش به دنبالش آمد و او شرمزده ، روسري گلداري به جاي مقنعه پوشيد و سوار ماشين شد مي گفت كه باور نمي كنم زندگي مي تواند اينقدر شبيه رويا باشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠