خدا اميدتو نا اميد نكنه خواهر

در همان شهر كوچك كه مي دانيد دانشجو بودم، خوابگاه و دانشگاه بيرون از شهر بود و اگر نيمه شب كسي حالش بد مي شد، مرد تاسيساتي كه روزها براي تعميرات به خوابگاه سر مي زد، شبها جيپش را روشن مي كرد و مريض را به اورژانس مي رساند، در طي سالها همه بچه هاي خوابگاه پايشان به بيمارستان و اورژانسش باز شد بجز من، و البته كه من از اين بابت شادمان نبودم، زيرا تمام آنها در بازگشت از بيمارستان از دكتر فوق العاده زيباي در اورژانس سخن مي گفتند كه دل و دينشان را ربوده بود توصيف جذابيت هاي اقاي دكتر با هر مورد اورژانسي شبانه بيشتر و بيشتر مي شد و من در حسرت ديدن چشمان سبز دكتر مي سوختم و مي ساختم و شاهد رقابتي پنهان بين تمامي اورژانس روندگان بودم تا ان روز فرخنده كه هم اتاقي ها را در گاري تراكتور دانشكده ريخته بودم و با بالا و پايين برن اهرم الاكلنگشان مي دادم كه ناگهان ميله اتصال گاري به تراكتور بالا امده و مرا چند متر ان طرف تر پرتاب كرد از جا بلند شدم و شادمان فرياد زدم : بچا من پرواز كردم و متعجب بودم كه چرا بقيه جيغ مي زنند معلوم شد كه ميله به سر من خورده و بالاي چشمم را جر داده و خون بر سر و صورتم مي ريزد و من حاليم نيست بچه ها فورا به تاسيساتي زنگ زدند و مرا در ماشين انداختند و رفتيم بيمارستان و چه بيمارستاني مردي از ته دل نعره مي زد، دختري خود را به آتش كشيده بود، زني خون آلود را بر برانكارد مي بردند، خلاصه اينكه موجودي با گوشه چشم پاره شده خدايي اصلا بيمار مهمي نبود در نتيجه من روي يك صندلي رها شده و دوستانم به دنبال دكتري مي گشتند كه محض رضاي خدا نگاهي به من بيندازد و من لحظه اي را به ياد دارم كه چندتا خدمتكار و جاروكش بالا سر من زخمم را معاينه مي كردند و حدس مي زدند چند تا بخيه لازم دارم يكي از دوستان بالاخره تختي پيدا كرد و مني كه صورتم ورم كرده بود و يك چشمم كاملا بسته شده بود را روي آن خواباند و رفت به تدريج تهوع و درد به سراغم آمده بود و حال خوشي نداشتم كه هم اتاقي در زير گوشم زمزمه كرد: گيس ، ببين كي رو برات آوردم، دكتر خوشگله آخ كه چه لحظه اي بود ، تمامي دردها ، خطر كوري، شكستگي سر، نازيبايي چهره همه فراموشم شده بود، سرانجام منهم چشمم به جمال آن زيبارو روشن مي شد، در آن زمان تنها غصه ام اين بود كه خودم چنين از ريخت افتاده ام در اولين ديدار به سختي توانستم يكي از چشمها را باز كنم و به بالا، به دكتر خوشگله كه روي من خم شده بود نگاه كنم دكتر پرسيد: چته شده خانم؟ دكتري هندي، با لبهاي كلفت و عينك با موهاي دراز اطراف كچلي بزرگ وسط سرش ، ، ، خلاصه اينكه خدا اميدتو نااميد نكنه خواهر

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا