خب جمله أخرش دقيقا اين نبود، من مودبانه اش كردم ؛)

در بالاي كوه ، پشت به امامزاده اي كوچك ، كنار سروي قديمي نشسته ام و دره اي سرسبز زير پايم است، هوا ملكوتي است و پرنده ها مي خواندند و به گلهاي بي نام و زيباي وحشي نگاه مي كنم كه در باد رقصند و انبوه چاي كوهي كه چيده ام را پاك مي كنم كوه روبرو شيارهاي عمودي زيبايي دارد، نشان از زماني بسيار دور كه در ذهنم نمي گنجد و اين شيارها افقي بودند گفته بودم كوه هميشه به حيرتم مي اندازد، مفهوم زمان را برايم عجيبتر مي كند، اين گلها كمتر از من عمر دارند، اين درخت دو برابر من سن دارد و آن كوه، ميلياردها سال اينكه دنيا قبل از من وجود داشته و بي اعتنا به من ادامه خواهد داشت عجيب است
 انديشه هايم را با دوستم كه عكاسي مي كند در ميان مي گذارم، مي گويد :عمرجاودان مي خواهي؟ نه من هم كتاب همه مي ميرند دوبوار را خوانده ام و مي دانم عمر جاودان چه نفريني است اما مي دانم كه قبل از من، نژاد من چه از سر گذرانده است در اين سالها ديوانه وار كنجكاوم كه بدانم چه در پيش رويش است و اين حس جشن بدون من ، آزارم مي دهم
دوستم با حيرت مي پرسد: حالا از كجا مي دوني جشنه؟ مي گويم: مگه تا الان نبوده ؟ دوربينش را روي من تنظيم مي كند و مي گويد: تاريخ بايد تصويري از اين موجود خوش بين و خوش گذرون شيرازي داشته باشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا