آدم اينقدر جو گير آخه

ماجراي من و فرارم از آرايشگاه ماجراي قديمي و تكراري است، بعد از آخرين بار در چهارده سالگي كه آرايشگاه رفتم، موهايم را در اين سالها خودم كوتاه كردم و اگر گمان مي كنيد كه ممارست در اين امر موجب مهارتم شده، خب كاملا در اشتباهيد وقتي كه ماجراي رنگ كردن در اين چند سال گذشته پيش آمد، اشتباهات من اتفاقات بامزه اي را موجب مي شد و موهاي من تناليته هاي مختلف سبز و نارنجي و نوعي بنفش را تجربه كردند كه حرص دوستان و خنده مرا موجب مي شد يادم هست كه يك روز بيتا به غصه مي گفت: اگه من پولشو بدم ، مي ري؟ واقعيت اين است كه به جز ترس از فضاي بسته ، من از محيط آرايشگاه متنفر بودم، خاله زنك بازي ها، گفتگوي هاي سطحي و ديدن هم جنسانم كه چيزي جز پوسته نبودند،،،، در سال اخير از وقتي كه با اين سايتهاي تخفيف آشنا شدم و معتاد به آنها، سري به اين آرايشگاههاي نو پا زده ام و بعد از اين همه سال تجربه متفاوتي داشته ام آرايشگرها دختراني جوان با تحصيلات كارشناسي و كارشناسي ارشد و قيافه اي طبيعي بودند، حتي يكي دكتر بود، گفتگوها سطحش بالا رفته بود، از دنياي پيرامون و سفر و سياست و فيلم و سريال صحبت مي شد و در مدل ها و آرايش ها نيز جاي پاي هنر ديده مي شد
 همه اينها را گفتم كه بگويم رفتم پشت سرم و بالاي گوشهايم را از ته زدم با تكه اي بلند و كج در جلوي موهايم و همچين احساس ريانا و چارليز ترون و اما واتسون همزمان به من دست داده كه اصلا نمي شه جمعمم كرد و الان فتوا صادر مي نمايم كه
 آرايشگاه خيلي هم خوب است و برويد و ببريد و بماليد و برداريد و زياده روي نكنيد 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠