بر فراز ابرها

فرودگاه به شدت شلوغ بود، هيچوقت اين شكلي نديده بودمش ، تا آن حد كه نگران شديم نكند با اين صفهاي طولاني به پرواز نرسيم، در نتيجه من در صف كارت پرواز ايستادم، مرضيه در صف عوارض خروجي ، به صف كنترل پاسپورتا كه رسيديم من از پا درد و خستگي روي. چرخ نشسته بوده و مرضيه قدم به قدم هلم مي داد به جلو، البته به جز من يكي دو تا بچه ديگه هم سوار چرخا بودن 😉
در مدت انتظار سعي مي كردم از نشانه شناسي لباس و آرايش مردم حدس بزنم كه به كدام قاره سفر مي كنند و با ديدن نام مقصد به خودم امتياز مي دادم
و طبعا هرچه كشور جهان اول تر بود، لباسها ساده تر بودند
سرانجام به گيت رسيديم و من از ديدن آرامش مرضيه در لاك زدن به شست پاش وسط اون شلوغي لذت مي بردم، حتي برق لاك هم مي زد. اين وسط بامزه دخترك همسفر بود كه با دقت به مرضيه نگاه مي كرد و بعد از هر انگشت مي گفت: تو لاكاتو نمي خوري؟
در ناخن هاي خودش بقايايي از لاكهاي خورده شده ديده مي شود
تصور مرضيه با شست پاش،تو دهنش
پرواز با هواپيمايي قشم بود با مهماندارن مهربان و بد لباس و غذاهاي فاجعه، اما خلبان بامزه اي داشت كه مدام حوصله اش سر مي رفت و با ما درباره آب و هوا و شهرهاي مسير صحبت مي كرد
و من همچنان شيفته ابرها از بالاي سرشان
چرا اين پديده طبيعي برايم عادي نمي شود، در ساعاتي كه روي زمينم نيز به اين بالا فكر مي كنم، ابرها خيلي به ما نقاط ريز روي زمين، بي اعتنا هستند، از اين فاصله نمي بينند، ماها با اين همه داستان، رويا و آرزو در زندگيمان ، براي ابرها وجود نداريم
بعد آن همه شكل و رنگ كه در خود دارند، آن همه حجم كه مي سازند، كه براي چشمان من نيست،
اين بي اعتنايي در نمايش زيبايي هولناك و شگفت انگيز است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠