-خب مامان روز خوبي داشتي؟
-اره ، خدا رو شكر خيلي خنديدم از دست اي برناموو
-برنامه چي بود؟
-نمي دونم ، زبونشون نمي فهميدم، يي آقويي اومده بود بالو، واسه مردم چي تعريف مي كرد، اونام مي خنديدن، ايقد خوب مي خنديدن، منم از خندشون خنده ام مي گرفت
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر