زماني كه چشم در چشم با من سخن مي گويند و زهر كلامشان از گوشم رد شده و مغزم را مي سوزاند

گوشهام دچار مشكل شده اند، يا بهتر بگويم با گوشهايم مشكل پيدا كردم، آنها خودشان مشكل ندارند من مشكل دارم با آنها
گوشهايم مي شنوند، بله مي دانم، شغلشان همين است
اما من طاقت شنيدن ندارم
كلا و مثلا
امروز در تاكسي گوشم اطلاعاتي دقيقي از تحليل روابط دختر بغل دستي و دوست پسرش را از طريق تلفن اين خانم به دوستش، به من داد، و من  به صورت دختر بعد از اسيدپاشي فكر مي كرد
اون يكي روز گوشم در اتوبوس مجبورم كرد تمام نظريات خانمي در باب دلايل پول ندادن به فقرا و خطرناك بودن آنها و روايت  گدايي كه او را تهديد كرده را بشنود و من به فرو كردن النگوهاي طلا در حلقش مي انديشيدم
دو روز قبلش در جلسه با اينكه تلاش كردم با درخت هاي پشت پنجره به گوشم بي توجهي كنم اما حداقل نيمي از گفتگوهاي كه عموما در ستايش خود و مذمت ديگران بود را به مغزم رساند و من كوبيدن سر تك تك سخنوران به روي ميز را تصور مي كردم
همچنين مواقي سعي مي كنم با هندزفري زير مقنعه و بالاترين موزيك ممكن، اين گوش لعنتي را مجبور مي كنم كه كاري به بقيه اصوات نداشته باشد ، تا من هم زمان را به سختي، سپري كنم
او هم از من انتقام مي گيرد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا