تبصره: عمرا بذارم

اين ترم  سه روز در هفته كار مي كنم ، برخلاف  گذشته كه پنج روز هفته كلاس داشتم، احساس مي كردم در دايره سرسام آور هفته ها افتادم، دايره اي كه فرصت لذت بردن و زندگي كردن را از من مي گرفت و من مي خواستم  روزهاي براي خودم و شادي داشته باشم 
و حالا اولين شنبه هاي بي كارم
اولين احساسش اين بود كه چه خوب مي خوابم
خب براي من سحرخيز همچين گزينه جذابي نبود
بعد گفتم حمام طولاني صبحگاهي
كه ديدم با ماجراي كمبود آب و  عذاب وجدانش كنار نمي آيم
گفتم صبحانه مفصل،
بعد ديدم  اي بابا منكه كلا صبح فقط نون سوخاري و دمنوش مي خورم چه مفصلي
نتيجه اينكه الان ساعت ده است و من فكر مي كنم اين موقع ها تو فرهنگسرا چقدر خوش مي گذشت با همكارا
،
،
، 
مي بينيد چطور هيولاي عادت به كار، چگونه لذت بردن را از ياد من هم ربود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا