يعني در حيرت اين عشق جادويي ام

خانم آبدارچي سيني چايي را رو ميز گذاشته و مي گه: من هر وقت ميرم سر قبر شوهرم، اول يه نگاه به دور و برم مي كنم كه كسي نباشه بعد بهش مي گم: اي الهي به قبرت آتيش بباره ، خدا لعنتت كنه، چرا زودتر نمردي از دستت راحت بشم !!!

نظرات

F i r o u گفت…
:)
aaali bod gis tala jan
‏ناشناس گفت…
من از تعجب شاخ دراوردم

آخه چرا

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟