نامردا فقط مي خندن

پدر دوستم سالهاست كه فوت كرده و مادر بچه ها را بزرگ كرده است، زني قوي و مستقل و جدي
حالا دخترها از حضور مردي در زندگي مادرش خبر مي دهند و  سوتي هاي او را  كه گوشي را روي ويبره مي گذارد و با خود به اتاق ديگر مي برد  اما خبر ندارد كه آن  لرزه هاي گوشي قديمي  تمام خانه را مي لرزاند و صداي دكمه ها از زير پتو هم شنيده مي شود
و من لذت مي برم از بچه هاي كه ميل مادر به خروج از تنهايي درك مي كنند و  هيچ به رويش نمي آورند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟