تيمارستاني بزرگ و هم سلولي هايمان

داشت با هيجان تعريف مي كرد كه وقتي  خبر فوت تنها برادر جوانش را داده  اند، او و خواهرش در راه شهرستان صورتشان را بند مي انداختند كه تر و تميز به مراسم برسند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠