۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد

امروز رفتم فرهنگسرا، مدتي است ديگر آنجا كار نمي كنم اما هر از چند گاهي سر مي زنم.
همه عوض شده بودند
سرايدار لاغر  و فضول، پير و بي دندان شده بود
پيرزن خدمتكار شاعر، از دردي بي درمان اشك مي ريخت
همكارها دو تا  ديسك كمر گرفته بود و دوتاي ديگر از درد گردن مي ناليدند، يكي حامله  بود و ديگري عينكي شده بود و آخري  از تنهايي و افسردگي اشك مي ريخت 
بچه ها ، رفقاي قديمي من بزرگ شده بودند  و  سرخوش  و البته كه تبديل به نوجواناني سطحي و مبتذل  شده بودند 
بيرون كه آمدم  غمگين بود از اين گذر زمان و بي اعتنايي اش به ما، اين بشر ضعيف متوهم كه گمان مي كند روزهاي زيادي در راه دارد

هیچ نظری موجود نیست:

نه تو رو خدا حتما بیا گل و سرو را با گاو و بز مقایسه کن ببین می شه یا نه نابغه

استاد مي خوام مقالمو تطبيقي كار كنم مي شه؟ بله مي شه ، موضوعت؟  مي خوام نقوش گياهي را با جانوري مقايسه كنم مي شه؟ نظر خودت چيه؟!!!! ...