گزارش يك روز معمولي!


صبح بيدار شده و  با دوستان بيدار در تلگرام گفت و گو كرده، لباس پوشيده و يك شكلات رافائلو  بالا انداخته و در حياط چرخيده تا وقتي ماشين به دنبالش بياييد
در انتظار ماشين از توت سياه همسايه خورده و به اين انديشيده كه عصر شيشه شورهاي داخل كوچه را آب دهد و اشغالها را جمع كند
در مسير خانه تا دانشگاه چرت زده و رويابافي كرده
سر كلاس سعي كرده كه   امر زيبا از ديدگاه كانت را بفهماند
ظهر به خانه بازگشته و در همان مهتابي ناهار خورده و زير درختان الوچه گليم انداخته و با گرماي افتاب و خنكاي نسيم به خواب رفته
عصر بيدار شده و به ارايشگاه روستا رفته و موهايش را يكوري كوتاه كرده و در حيرت كه بانوي روستاي بخوبي اين مدل را در اورده 
با احساس خوش تيپي به داخل  كوچه بي نام كنار ارايشگاه  پيچيده و سر از گندم زاران در اورده است
در ميان موجهاي طلاي قدم زده و گوجه سبز زير درختان را خورده و عكاسي كرده و به خانه بازگشته
 و    گلهاي كاغذيش را   با روبان به ستون محكم كرده است
بي خيال اب دادن به نهالهاي كوچه شده كه هوا ابري شده و باراني  شلوغ راه افتاده 
پالتو   پوشيده و  در مهتابي نشسته و به صداي باران گوش سپرده و  دمنوش هديه دانشجو را كه  عجيب خوش طعم است خورده
و شروع به نوشتن كرده است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا