بدون شرح

پيرمرد صاحبخانه نود سالش است، سرحال و سرپا و قوي، حتي موي سياه هم هنوز بر سرش دارد، هربار كه مرا در حياط مي بيند تكرار مي كند: خانم اگه بدوني من چه زندگي راحتي دارم، چه زندگي خوبي دارم... و روي "چه" تاكيد زيادي دارد
و هر هفته روزهاي تعطيل كه فرزنداش به ديدارش مي آيند، صداي فريادهايش شنيده مي شود كه: دست از سرم برداريد، بيچاره ام كرديد، بدبختم كرديد

نظرات

khodam گفت…
گيس طلا جان كى ميرى مسافرت؟ دلم براى سفرنامه هات تنگ شده، دلم براى نوشتنت از مغولستان تنگ شده، اصلاً بيا بازم برو مغولستان، بازم از درياچه ها و درخت ها و رودخونه ته دره برامون بگو 🙂
giso shirazi گفت…
فردا به ديدن بابونه هاي اردبيل مي روم
تابستان؟ نمي دانم شايد گرجستان
khodam گفت…
من از همين الان منتظر سفرنامه گرجستانم، اميدوارم به اين سفر برى و لذتش و ببرى و براى ما هم بشه ؛ وصف العيش ، نصف العيش🙂

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا