۷ خرداد ۱۳۹۵

بدون شرح

پيرمرد صاحبخانه نود سالش است، سرحال و سرپا و قوي، حتي موي سياه هم هنوز بر سرش دارد، هربار كه مرا در حياط مي بيند تكرار مي كند: خانم اگه بدوني من چه زندگي راحتي دارم، چه زندگي خوبي دارم... و روي "چه" تاكيد زيادي دارد
و هر هفته روزهاي تعطيل كه فرزنداش به ديدارش مي آيند، صداي فريادهايش شنيده مي شود كه: دست از سرم برداريد، بيچاره ام كرديد، بدبختم كرديد

۳ نظر:

khodam گفت...

گيس طلا جان كى ميرى مسافرت؟ دلم براى سفرنامه هات تنگ شده، دلم براى نوشتنت از مغولستان تنگ شده، اصلاً بيا بازم برو مغولستان، بازم از درياچه ها و درخت ها و رودخونه ته دره برامون بگو 🙂

Gistela گفت...

فردا به ديدن بابونه هاي اردبيل مي روم
تابستان؟ نمي دانم شايد گرجستان

khodam گفت...

من از همين الان منتظر سفرنامه گرجستانم، اميدوارم به اين سفر برى و لذتش و ببرى و براى ما هم بشه ؛ وصف العيش ، نصف العيش🙂

چند روز پیش در  بالای کوهی که چادر زده بودیم همسفر جدیدی گفت که بلاگ اسپات دیگه فیلتر نیست امروز اومدم  نگاه کردم دیدم راست می گه نیست  به...