سفرنامه٥

فردا صبح بعد از خوردن ان سرشیر و عسل خوشمزه مهمانخانه برای خرید سوقانی های اردبیل به بازار رفتیم، متصدی مهربان هتل چند نان روغنی فطیر بسیار خوشمزه به مادرک داد و خداحافظی کردیم. در بازار میوه ها بسیار زیبا و سرحال بودند و بازاری ها کنجکاو این گروه زنانه
حالا این وسط رها می خواست یواشکی مادرش سیگار بخرد، یعنی رسما کل راسته فهمیدند و البته که مادرش نفهمید
حلوای سیاه خوشمزه و پنیر و عسل و اینا
برگشتیم به جاده اردبیل به خلخال، از عشق من و این جاده باخبرید که، نه این بار به ان زیبایی نبود، غبار گرفته بود و رنگها کمرنگ شده بودند اما باز هم موسیقی و جاده
گیوی سبز را نشان مادرک دادم و تابلو معلوم بود که همچین بدش نمی آید دوباره تنی به آب گرم بزند
خلخال دلنشین را هم رد کردیم و کلی خاطرات زنده کردیم و ان دوراهی دردناک خمس و دوراهی دردناکتر پونل و همان جاده اسالم را در پیش گرفتیم
حالا این وسط گوگل مپ به من اطلاع داد که انتهای جاده خمس به اولسابلنگاه می رسد
یعنی رسما جفت شیش
ما دفعه قبل جاده رفتیم ابشاره نره گر و خمس را رد کردیم و در امامزاده خوابیدیم بی آنکه بدانیم اگر جاده را ادامه داده بودیم به ییلاق ماسال می رسبدم
در عوض تا اسالم پایین امده بودیم و بعد رفتیم رشت و ماسال و ییلاق
چه لقمه ای چرخانده بودیم
یعنی اگر مادرک ها نبودند مطمینم  رها می پیچید سمت خمس
در جاده محدثه هر دونه شقایقی که می دید داد می زد وای دشت شقایق و ما هی براش توضیح می دادیم این چهار لاخ مل را دشت نمی گویند و او معصومانه می گفت خب من بیشتر از این ندیدم و من هی قول بهش می دادم که نشونت می دم و هی اونم می گفت دروغ می گید
اینقدر سر این موضوع شوخی کردیم که جدی شد و ناگهان سر یک پیچ و ته دره ما با دشت شقایق روبرو شدیم
طبعا که من دویدم پایین و محدثه به دنبالم زمین خوران
رها جیش داشت و توان پایین امدن نداشت و پیش مامانا موند
و ما رفتیم
درشت ترین شقایهای که دیدم و عجیب اینکه در کوه روبرو گلهای بنفش خار مانندی تمام منطقه را پوشانده بود
یک طرف قرمز و سمت دیگر بنفش
باد هم می امد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا