سفرنامه ٦

به راه ادامه داديم و در جايي از پيچ جاده كه هر دو طرف آن، دقيقا هر دو طرف آن دره هايي بود كه ابرها از أن بالا مي آمدند ناهار خورديم، مامان رها همچنان در حال ايراد گرفتن بود، براي من اين موضوع بيشتر از اينكه ازار دهنده باشد ، جالب است، چطور انتظار داريد كه همه چيز دنيا مطابق ميلتان باشد؟!دنيا كلا مكانيزمش اين طوري نيست! هميشه دنيا مشكل است براي همين لحظات خوب غنيمت است
من دوستاني شبيه مامان رها دارم كه البته باهاشون مسافرت نمي روم، آنها هميشه از چيزي ناراحتند،همكاري  حسود، ارايشگري كه ابرو را خراب كرده، دانشجوي كه زياد زنگ مي زند، راننده تاكسي بي ادب و فاميلي بي جنبه
من قبول دارم اينها ناراحت كننده اند اما قرار نبوده كه نباشن ، متوجه منظورم هستيد؟ زندگي كلا عالي نيست
زندگي پر از بدبختي و بي حوصله گي و بدشانسي و هزارتا درد بي درمونه
برا همين وقتي به يه دره مي رسي كه دو طرفش ابر لاي جنگله، گورباباي گوشتي كه نپخته
بعد از ناهار به نظر من خوشمزه رفتيم به ديدن ادامه زيبايي هاي جاده اسالم به خلخال
اروم اروم رفتيم داخل ابرها و جاده شد عبن فيلم سينمايي
جنگل پوشيده در مه
قابل توصيف نيست، پاشو برو ببينش
در پايان جاده رها ميل داشت كه ساحل گيسوم را نشان مامان ها بدهد و با اينكه مي دانستم اين كار در تعطيلات يعني چه، مخالفتي نكردم، ان تونل زيبايي سبز را بايد در سكوت جنگل ديد نه وسط لباس فروشها و بوق و فرياد ر ترافيك 
طبعا جنگل غلغله بود و در ادامه ساحل هم ، همچنين، 
مادرها رفتند كنار دريا و ما هندونه را بالاخره خورديم، اين هندونه طفلك ابتداي سفر خريده شده بود و ما هي يادمون مي رفت از پشت ماشبن برش داريم و داشت عمرش از مدت رشدش طولاني تر مي شد
وقتي كه پشه ها ريختن سرمون فهميديم كه وقت رفته 
حالا ديگه داشت شب مي شد و جاي خواب مسئله بود، رها عادت داره اين مسائل را به من مي سپاره و ما معمولا يه سوراخي براي خوابيدن پيدا مي كنيم اما حضور مامانها منو محتاط تر كرده بود و اندكي نگران
طبعا به شانسم اتكا داشتم واگرنه در اين تعطيلات جاي خواب درست و حسابي پيدا كردن، همچين اسون نبود
با تمركز به اطراف و جاده نگاه مي كردم و رها هم مي رفت و مي رفت تا پشت ساختماني نزديك پره سر ديدمش
محدثه را محض احتياط فرستادم پرس و جو اما واقعيت اينكه فهميده بودم شب را انجا مي مانيم
يك اقامتگاه به نام پاسارگاد با اتاقهاي رو به شاليزار، محيطي به شدت صميمي با جوانان متصدي بسيار مهربان
اتاقها پتو و بالش و اسپيليت داشت و همه نو و تميز بودند
حياطش هم پر از درخت و ميز و الاچيق بود، قيمت ها هم به شدت منصفانه شبي پنجاه تومن
دستشويي و حمام در محوطه بود و اشپزخانه و سوپري هم همه باز بودند و تر و تميز 
انقدر فضا حس خوبي داشت كه تا ديروقت همه در حياط مي پلكيديم، موسيقي گوش مي داديم و تاب بازي مي كرديم، شب كه شد بالا رفتيم و سفارش غذاي شمالي داديم و جايتان خالي
مرغ شكم پر و باقالي قاتق و ميرزاقاسمي و وووووو
حقيقتا شب دلپذيري بود براي پايان رسمي سفر و استراحت و خوابي دلپذير براي رفتن به سوي تهران در فرداي آن روز

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠