در راه شاتيلي

صبح در كنار درياچه بيدار شديم، مه در درختها پيچيده بود و باران ديشب همه جا را براق كرده بود. با ابجوش برقي كافه براي خودمان چايي درست كرديم و سر و صورت صفا داديم و از درياچه مه آلود خداحافظي كرديم و به راه افتاديم. 
طبق نقشه تا جاده اصلي راه باريكي بود كه شروع كرديم، ماجراي علاقه سگها به من را كه مي دانيد ، يكي دنبالمون افتاده بود و پروانه را وحشت زده مي كرد، باهاش صحبت كردم و افتاد جلو و مثلا راه را نشانمان داد، خيلي هم خوشحال بود. احساس مسئوليت شديد داشت. مدام هم راههاي فرعي را پيشنهاد مي داد مه قبول نكرديم.
جاده باغهاي انگور داشت مه داربست داشتند و مزارع مختلف و مناظر زيبا، من نمي دانم به جز كلمه زيبا از چه كلماتي ديگر مي شود استفاده كرد؟ سعيد مي گفت اينجا غوره و ابغوره برايشان معني ندارد همه مي شود انگور و شراب
در جاده زيبا مرد خل و چلي سعي كرد مزاحم شود كه ماشيني ما را سوار كرد، مرد راننده تلفني به كسي حضور ما را خبر داد و در راه هم ايستاد هندوانه و خربزه خريد و به شهري كه گفته بود تا انجا مي رود ما را رساند مي خواستيم خداحافظي كنيم اما اشاره كرد كه بمانيم، پشت ميز و نيمكتي ما را نشاند و دوستانش كه زن و مردي ميانسال و پسري جوان بودند هم آمدند و رسما مهماني راه انداخت و خربزه و هندوانه را براي ما بريد! يعني شرمنده شديم ها
تقريبا به زور تمام خربزه را در حلقمان چپاند و به هندوانه كه رسيد فرار كرديم، اين مردم فراتر از مهربانند
حتي نان داغ هم اورده بودند 
سوال هميشگي شان هم اين است كه كجايي هستيد و چه نسبتي با هم داريد و كلمات انگليسي شان بيشتر از اين جواب نمي دهد اما اشاره به گرجي هاي درون ايران هم كردند به گمانم
در وضعيت تركيدن از پشت ميز بلند شديم و خداحافظي طولاني و با غصه ما را راهي كردند.
خيلي جلو خرفتيم كه پيرمردي ما را سوار كرد، پروانه هم كه عشق ماشينهاي شاسي بلند كلي ذوق كرد، نام همه را بلد است! خدايي كل اطلاعات من از ماشين در حد پرايد و سمند است و بقيه اسمشون ماشين خارجيه ولي اين دختر هر ماشيني كه رد مي شه اطلاعات كاملش را رو مي كنه و منم يه جوري برخورد مي كنم كه يعني چه جالب!
جاده عجيب قشنگ شد، مرتع با اسبهاي در حال چرا و كليسايي زيبا بر بالاي بلندي
طبق گوگل مپ سر دو راهي از پيرمرد جدا شديم و دو پسرجوان كه چوب حمل مي كردند سوارمان كردند، گوشي را دادند به ما تا دختري كه انگليسي مي دانست كمكمان كند، دختر با مهرباني گفت كه پسرها تا كجا مي روند، در روستا مانندي پياده شديم بوي غذا مي آمد وقت ناهار شده بود
روستاهاي اينجا با وجود اينكه خيلي نونوار نيستند، زيبا هستند، به قول پروانه ناهنجاري ندارند
ماشين فياتي سوارمان كرد، فيات در اينجا خيلي زياد ديده مي شود و البته همه قديمي ، مرد در پايان راه طولاني، ناگهان انگليسي حرف زد و گفت:  افرين كه اتواسپات مي كنيد و اي ول بهتون و سفر خوبي داشته باشيد و اين راه بريد!
در شهر بعدي استراحت كرديم ( اسم شهرها براي من مشكل است پايان سفرنامه مسير را روي نقشه مي گذارم) بستني خورديم، زن مهربان صاحب مغازت  گوشي ما را برايمان بيست لاري شارژ كرد، و راه افتاديم 
اولين بار بود كه طول كشيد تا ماشين بعدي ما را سوار كند كه علتش را بعدا متوجه شديم
يك لندرور( پروانه ها) با سه پسر جوان گفتند كه ما را مي برند ، طفلي ها اصلا جا نداشتند  و ما را زور چپون كردند وسط صندوق هاي ميوه و كوله هاي خودشان، چونه من رسما به كوله ام چسبيده بود و آرنجم بيرون شيشه ، اين وسط پروانه داشت ناسپاسانه هلوي اهدايي را رد مي كرد كه نگذاشتم،حالا فكر كنيد چه طور من آن هلوي چاق را در فضاي بين دهان و كوله وارد كردم و اين وسط حتي كاز هم زدم
يعني ارزششو داشت
اين جاده با بقيه مسير اسفالتي كه تا كنون اومديم كلا فرق داشت، خاكي ، مارپيچ، شيب دار و كاملا كوره راهي از بين جنگل!
يعني من گردنم را محكم با دستام گرفته بودم كه وضعش از ايني كه هست خرابتر نشه و سعي مي كردم از فاصله بازوم تا شونه ام بتونم منظره را ببينم، خداي جنگل باصفايي  بود
نمي دونم چند ساعت بالا و پايين پريديم كه پياده شديم، و چندان ماشيني هم در آن مسير طولاني نديديم ، به پسر راننده با ايما و اشاره گفتم كه رانندگي اش حرف نداره و رفتيم سراغ يه رستوران و خاچاپوري خورديم
اقا اين غذا شده معضل ما، همه مي گن بخوريد خوشمزه است و هربار نون و پنيرپيتزا بود، پس چي شد اون تعريفهاي كه مي كردند؟!و گوشتي هم در كار نيست
حالا فكر كنيد وقتي غذا را آوردند با غصه متوجه شديم كه اينم پنيريه كه تازه فهميديم اين حجم بزرگ   مال يه نفره! كلي التماس كرديم كه دومي را بي خيال بشيد كه نشدند و ما به زور اولي را خورديم و دومي را ريختيم تو كيسه پلاستيك و از مردان ميز بغل كه انگليسي مي دانستند ادرس شاتيلي را گرفتيم
از درياچه قبلي ، پروانه نشانه هاي خستگي را بروز مي داد و مي گفت كه درياچه را بي خيال شويم، اينجا در رستوران گفت كه شاتيلي نرويم! بهش گفتم كه اين همه راه براي ديدن اينجا آمده ام و بر نمي گردم اما پيشنهاد دادم كه برگردد تفليس و انجا بماند تا من برم شاتيلي و برگردم
چيزي نگفت اما مسير را ادامه داد، حقيقتش اين است كه من اصلا دلم نمي آيد كسي با نارضايتي كنار من قدم بزند در حالي كه من در حال ذوق كردن از مناظرم اما هركس انتخاب خودش را دارد.
اما طفلك هيچ تصوري از سفر بك پكري نداشت و الهام بلاگرفته هم كه معرف او به من بوده فقط بهش گفته: ببين سفر با گيسو با سفرهاي قبلي و هتلي فرق داره و يه تجربه جديده !
و هيچ اشاره اي به پاره گي بعضي از قسمتهاي بدن در سفر با من نكرده است، فكر كنم يه طلبي ،پدركشتگي چيزي در جريان بوده است واگرنه اين طفلك را با ناخن هاي بلند و ميني ژوپ چه به خوابيدن در چادر و كيسه خواب!!!

يك لندكرور٢٠١٤(بازم پروانه) ما را سوار كرد و تا دو راهي شاتيلي رساند، رسما جاده اي وجود نداشت  و تازه بولدزرها و كارگران در حال ايجاد جاده بودند! اما همچنان همه جا زيبا بود، مرد بين راه ايستاد و جلوي كليسا صدقه داد، كلا مردم مذهبي هستند من اين صحنه، صليب كشيدن را مدام مي بينم
سر دو راهي يك ون با چند تا توريست هيپي ما را سوار كردند، با موهاي بافته و جمع شده و درهم گوريده شده، دخترها گل گلي پوشيده بودند و پسرها يكي پابرهنه بود و ديگري گيتار داشت! جماعت جذابي بودند و وقتي ون پياده مان كرد مسيري را با انها رفتيم اما تعدادشان زياد بود شانس هيچ هايك كم، بنابراين از انها جدا شديم
و هنوز هم فكر مي كنم كه اون پابرهنه چطور به شاتيلي رسيد؟ رسيد اصلا؟
همانجا بود كه در پيچ جاده درياچه ژيوانلي را ديدم، شگفت انگيز بود
نمي خواهم توصيفش كنم، نمي توانم
در كنار جاده نشستيم تا ماشيني پليسي ما را سوار كرد، هر دو خيلي جدي و خشن بودند و من زياد جرات ذوق كردن نداشتم، اما ذوق داشت ها، جنگل و رودخانه اي كه در ميان آن مي پيچيد و پروانه هم شنگول كه ماشين خوبي بود گويا
خيلي ساعت بعد، با گذر از رودخانه ها و جنگلها و دره ها و اندكي روستا، پليسها ما را پياده كردند و گفتند كه جلوتر نمي روند، حالا عصر شده بود و حس من مي گفت كه بهتر است ادامه ندهيم، در روستاي كوچك به نام كورشا تابلو مهمانخانه اي را ديديم و به سراغش رفتيم، زن موسفيد و لاغر در خانه اي تاريك و پر از صنايع دستي  ٦٠ لاري براي يك شب اتاق با غذا  مي خواست كه براي ما زياد بود اما اجازه داد كه در حياط مهمانخانه اش چادر بزنيم.
چادر را زير درخت كاج و در كنار يك گاو و يك قوچ كه با طناب به درختان اطراف وصل شده بودند به راه انداختيم ، پروانه خوابيد و و من رفتم قدمي در آن اطراف زدم، خانه ها چوبي و سنگي بودند با ظاهري فقيرانه اما تميز و زيبا
خيلي عجيب است، عادت نمي كنم به توجه اين جماعت به گل، خانه در حال ويراني است اما در باغچه اش گل هاي كوكب درشت، مي درخشد.
مشخص است كه زمستانها اين منطقه سنگين است از حضور خانه هاي سنگي و پنجره هاي كوچك
اب باريكه هايي از زير درختان بيرون آمده بود كه مردم ان را لوله كشي كرده بودند و ليواني هم زير باريكه آب براي رهگذران گذاشته بودند. اين مدل آب ها را زياد در گرجستان ديدم، گويا نذري است يا وقف شده به ياد كسي چون حتي تصوير كنده كاري شده شخص متوفي( احتمالا) بالاي شير آب هست
باران كه گرفت به داخل چادر بازگشتم و در حال شنيدن تعريفهاي بامزه پروانه درباره فاميلش بيهوش شدم. 

نظرات

‏ناشناس گفت…
سلام،عکس نمیگذارین?
لیلا
giso shirazi گفت…
در اينستاگرامgisoshirazi

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه