قلعه

از كوي ليلي كه گذر كرديم ، همسر سوفي برايمان توضيح داد كه جلوتر نمي روند، نقشه را باز كرد و از روي نقشه گفت كه تا شاتيلي ٢٥ كيلومتر راه است و فقط اندكي جلوتر چند خانه است و ديگر هيچ ، تاكيد كرد كه اگر تا انجا ماشين پيدا نكرديم به جاده نزنيم كه در مسير سگهاي چوپان پرخاشگرند.
تشكر كرديم و پياده شديم اما اين دو خيلي نگران بودند، سوفي گفت كه ساعت چهار برمي گردند و اگر ماشين پيدا نكرديم آنان منتظر مي مانند آنجا تا ما را به كورشا برگردانند ، مرد مدام تكرار مي كرد كه اوكي هستيد؟ حتي كوله پشتي پروانه و مرا وزن كرد كه ايا مي توانيم تا روستا پياده برويم. مدام نقشه را نشان كي داد و نام كيستاني را تكرار مي كرد كه همانجا بمانيم تا ماشين پيدا شود
بهشان اطمينان دادم كه از روستاي بعدي جم نمي خورم و پياده به راه نمي زنم ، تا ماشين بيابم
در زير نگاه نگران انان به جاده زديم، تا مدتها ما را نگاه مي كردند، استرس آنها وارد تنم شده بود، بي حالي پروانه هم مزيد بر علت شده بود. داشتم فكر مي كردم اگر ماشين پيدا نمي كرديم، چادر زدن در آن كوهستان ممكن بود اما اينجا سه هزار متر بالاي سطح دريا بود و كيسه خواب هاي ما جواب نمي داد و يخ مي زديم تا صبح، اگر فرض كنيم جك و جانور نباشد. ضمن اينكه خوردني هايمان هم زياد نبود و براي آتش به راه كردن آمادگي نداشتم.
هنوز فكر و خيالم بال و پر نگرفته بود و ترسم گسترش پيدا نكرده بود كه شانس هميشگي ام به دادم رسيد و يك ماشين تا خود شاتيلي ما را رساند.نوعي از پليس بودند با كندوهاي مصنوعي همراهشان 
از مسير جديد بگويم؟ 
اگر قبلي موكتي ضخيم و سبز و نقش دار بر كوههاي مرتفع كشيده بود اين يكي درختان سوزني شبيه فيلمهاي كانادايي لابلاي صخره ها ي عمودي قد كشيده بودن و رودخانه اي كه خيلي دور، در ان اعماق هولناك دره مي رقصيد
راننده موزيك زيبايي گذاشته بود، كلا من خيلي لذت مي برم از اين موزيك گرجي و در هرماشيني كه شنيدم دوستش داشتم
از بالاي كوه انقدر پايين رفتيم تا به كنار رودخانه رسيديم و راننده گفت شاتيلي فينيش
و ما روبروي مجموعه برجهاي وهم آلودي به شمايل يك قلعه سنگي پياده شديم، تجربه عجيبي بود، رودخانه دور قلعه مي چرخيد و صدايش در فضا مي پيچيد
به دنبال مهمانخانه از روي پل رد شديم و با بالا كشيدن از روي تپه خود را به خانه هايي رسانديم كه اتاقهايشان را اجاره مي دانند، بعضي كثيف و گران بودند ، يكي را تميز و پر از گل بود انتخاب كرديم شبي بيست لاري، پنجره اش رو به كوه روبرو باز مي شد
غذا سفارش داديم و من دوش گرفتم، نعمتي است حمام خدايي
اين زبان نداني خيلي كار را مشكل مي كند، من حتي نتوانستم بفهمانم غذا چه مي خواهم
ساعت پنج بود كه ناهار آماده شد! با اينكه خيلي دير بود اما ارزشش را داشت
سوپي كه همان آبگوشت خودمان بود و خاچاپوري استثنا خوشمزه و سالاد، من حمله را آغاز كردم كه ديدم پروانه نمي خورد، جان من پدر ها و مادرها، با بچه هايتان اينطوري برخورد نكنيد، من اينو نمي خورم من اونو نمي خورم را محل سگ نگذاريد
من يه بار تو بچه گي گفتم نمي خورم، سفره را جمع كردند و حتي نان را هم قايم كردند تا بفهمم:  آدم گرسنه سنگ هم مي خورد!
الان اين زجر گرسنگي كه پروانه مي كشيد به نظرم مقصر اصلي مادرش است ، برقراري تمام شرايط براي ايجاد رضايت در طول زندگي غير ممكن است و تنها كسي كه آزار مي بيند خود فرد است!
من با لذتي تمام و كمال سفره را درو مي كردم و پروانه دماغ چين مي داد و رو بر مي گرداند، تازه بعد از غذا تصميم به ديدار از قلعه گرفتم
خدايي با وجود گرسنگي همراه من آمد هرچند ناي بالا و پايين رفتن از برجها را نداشت
قلعه تماما با سنگ لاشه ساخته شده بود و عجيب پيچ در پيچ و زيبا كه سه چهارم زاويه ها را پوشش مي داد و از برجهايش نماهاي هولناكي از رودخانه و جاده ديده مي شد
برج كاملا سالم و قابل سكونت بود فقط سقفهاي چوبي فرو ريخته بودند و مانند تمام بناهاي باستاني من آرزوي ديدن آن را در روزهاي باشكوهش داشتم، چه كساني از اين پنجره به رودخانه چرخان دور قلعه نگاه كرده اند، چه جنگهاي روي اين بامها شده است، كدام سرباز تنهايي از اين دريچه كوچك به آسمان و كوه مه آلود خيره شده؟
بچه هاي بودند كه توريستها را به ديدن خانه هاي اجاره اي مي برند و اصلا بدم نمي آمد شب را در پنجره رو به قلعه بگذرانم كه دير بود ديگر
گويا ان روزها جشن خاصي برگزار بود و به همين دليل مردان در حال شادنوشي بودند و بعضي هم به افتخار ايران و دختران زيبايش مي نوشيدند و كلمات مادرزن و چلوكباب را هم يك پيرمرد مست و پاتيل مي دانست
پروانه هم كه از ديدن اينها وحشتزده مي شد و پا به فرار مي گذاشت
در بازگشت به خانه سبز با زني كه زبان مي دانست روبرو شديم ، گفت كه مهمان است از تفليس و كلا مردمان روستا زمستان اينجا نمي مانند، به جز يكي دو خانواده، گفت راه بسته مي شود و با هلي كوپتر رفت و آمد مي كنند
زن دو پسر داشت كه نام قهرمانان گرجي را بر روي آنان گذاشته بود و تاب بزرگي به درخت گردو بسته بودند و بچه ها حال مي كردند
كشيش روستا امد و زنگ كليسا را زد، بامزه مردمان مستي بودند كه صليب به خود مي كشيدند!
قبرستان روستا هم سنگي و زيبا بود و درختان گردو هم فراوان، كلا گردو علف هرز اينجاست
به خانه برگشتيم و زير درخت گردو چايي و انجير خورديم و تخمه شكستيم ، پسرهاي صاحبخانه تخته نردبازي مي كردند و پيرزنان پشت پنجره اشپزخانه گپ مي زدند و دختران جوان براي مهماني آماده مي شدند.
پروانه را رها كردم و به قدم زدن ادامه دادم، اين كوهستان فراتر از زيبايي است، رودخانه، درختها، تاريكي كه فرود مي آمد بر خانه هاي سنگي و كوكب هاي قرمز كه مي درخشيدند
برگشتم خانه و در رختخواب هاي گرم و نرم و تميز اتاق فرو رفتم و پشت پنجره ديواري از جنگل بالا رفته بود
خوابي شيرين با صداي چوب هاي كف اتاقها در زير پاي صاحبان خانه


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا