انانوري فيروزه اي

صبح به سختي از آن رختخواب دلنشين جدا شدم اما نگران مسير بازگشت بودم و پيدا نكردن ماشين براي بازگشت. در اشپزخانه كسي نبود اما مادري بيدار شده بود و نانها را گرم كرده بود. چايي خورديم و از ميزبانان خوابالو و نه چندان خوش اخلاق خداحافظي كرديم، يعني واقعا به قول سعيد ساعت كاري اينجا از ده شروع مي شه!
قدم زنان تا سر جاده رفتيم، هوا محشر و رودخانه درخشان و اولين ماشين خيلي سريع پيدا شد، راننده گرجي كه توريستي او را در اختيار گرفته بود حالا من دوبرابر لذت مي بردم از مسير بهشتي. حقيقت اينكه ماشين تا مازبگي مي رفت اما راننده پول مي خواست بنابراين تا جايي كه سرازيري بود ما را برد و بعد پياده كرد. پروانه از راننده شاكي بود و من برايش توضيح مي دادم كه طلبكار نشود و تا همين جا هم لطف كرده اما معلوم بود گرسنگي بهش فشار اورده حتي پنير خوشمزه اينجا را نخورد و گفت بو مي دهد! خوب اخه پنير محلي اگه بو نده كه يعني همون اشغالهاي كارخونه اي است!
در جايي بسيار زيبا پياده شديم و تا ماشين بعدي من فرصت اين را داشتم كه از گياهان مختلف عكس بگيرم،اينجا تنوع گلها حيرت انگيز است، بسياري را مي شناسم اما هستند گلهايي كه اولين بار است مي بينمشان و عجيب زيبا
در زير افتاب دراز كشيده بودم و در حال لذت بردن از كوهستان روبرو بودم و سپاسگذار از سرنوشتي كه مرا به اينجا رسانده كه دو پسرجوان سوارمان كردند. اينقدر ساكت و مهربان بودند كه حتي نپرسيدند كجاي هستيد. فقط ادامس و آب تعارفمان كردند و موسيقي زيبا گذاشتند.
يادم باشد دانلود كنم اين موزيك ها را
به همان مرز بين دو دنياي بهشتي رسيديم و من دوباره از هيجان دو نيمه شدم، به شدت نياز داشتم شادي ام را با كسي در ميان بگذارم، پروانه كه رو به موت بود و اين دو پسر هم كه در سكوت و من واسه خودم مي خنديدم و اشك مي ريختم و عكس مي گرفتم
اونجا فقط بايد مي ايستادي و ساعتها رو به هر دو دره فرياد مي زدي
ابر بر روي مخمل سايه روشن انداخته بود و آبي غيرعادي اسمان شبيه عكسهاي شده بود كه رنگش دستكاري شده 
در مسير با خودم تكرار مي كردم: مي داني چقدر خوشبختي؟
وسط رويا بودم كه خراب شدن ماشين بيدارم كرد. جاده شاتيلي را فقط ماشينهاي خدا مي توانند تحمل كنند و خود اين پسرها خيلي با احتياط چاله ها را رد مي كردند اما اين يكي كمك ماشين كج شد
طفلك پسرها از ما عذرخواهي مي كردند و ما به انها انجير تعارف مي كرديم . نگران از سرنوشتشان در اين ناكجا آباد پياده روي وا آغاز كرديم. بامزه است اين هيچ هايك، در راه از كنار بقيه كوله گردها رد مي شوي كه منتظر ماشينند و تو سواره، مدتي بعد آنها از پنجره براي تو دست تكان مي دهند و حتي يكي كه جا نداشت گفت نگران نباشيد پشت سر ما چند تا ماشين هست
ماشين بعدي سه مرد بودند كه كلاه كوچك يهودي بر سر داشتند، زماني كه فهميدند ايراني هستيم خنديدند و گفتند كه اسراييلي هستند و انتظار داشتند ما جيغ بزنيم و پياده شويم! 
راننده سوال زياد مي پرسيد كه ايران چه خبر؟ ريس جمهور جديد چطوره ؟ و اخرين سوالش اينكه به نظرت دو كشور ما چه زماني با يكديگر دوست مي شوند!
نظر واقعي ام را گفتم كه گمان مي كنم دوستي بين اين دو كشور غير ممكن است
انها ما را تا كورشا رساندند، گويا همانجا كمپ كرده بودند. از اولين مغازه كيك و نوشيدني گرفتيم و پروانه آنقدر گرسنه بود كه با خوردن ان كيك مانده و سفت مدام مي گفت عجب كيك خوشمزه اي!
ماشين بعدي راننده اي بود كه تا خود انانوري و درياچه فيروزه اي اش ما را رساند. 
اين درياچه انقدر دلبر بود كه تصميم داشتم شب همانجا بمانم و اصلا هم توجهي به موج منفي پروانه نداشته باشم، در رستوراني كباب گرجستاني را خورديم و با ماشيني ديگر به كليساي بر بالاي درياچه رفتيم
منظره فوق العاده بود، دقيقا نيمي از كليسا در پس زمينه درياچه افتاده بود و درياچه
عجب رنگي داشت
با كوله پشتي به ديدن كليسا رفتم، پيرمرد راهنماي گردشگران با اتيكت بر گردنش شروع كرد به سوال: مي گفت كه تا به حال ايراني بك پكر( اين كوله گرد هم معادل خوبي است ها) نديده است ، آن هم خانم! كلي اطلاعات داشت درباره مهاجرت گرج ها و شاه عباس و فريدن
مسابقه هوش هم گذاشته بود كه بگوييم كجايي است كه معلوم شد ارمني است و البته توريست خيلي زياد بود در اطراف كليسا و عربها خيلي بيشتر از بقيه به دليل چادر و روبنده شان ديده مي شدند
داخل كليسا برج بلندي داشت كه پروانه را رها كردم و از آن بالا رفتم و از دريچه هاي كوچك آن مي شد منظره درياچه سبز- آبي را ديد
پايين كه آمدم رفتيم كنار درياچه، كوه روبرو جنگي سر سبز بود و آب درياچه ملايم و ولرم
كنار آن دراز كشيدم و تخمه خوردم و عكس گرفتم و به قايقهايي كه زوج هاي جوان را روي آب مي چرخاند نگاه كردم
همچنان آرامش خانواده ها غمگينم مي كند و نمي توانم دست از مقايسه با ايران بر ندارم 
آنقدر از درياچه لذت بردم تا هوا تاريك شد و باد آمد و همه شناگران از آب بيرون آمدند و رفتند. به جستجوي جايي براي چادر زدن به در خانه اي رفتيم كه پروانه زنگشان را زد و اجازه گرفت در پناه ديوارشان چادر بزنيم.
صاحب خانه كه در حال بنايي بود گفت كه به داخل حياط ويلا بياييم و انجا چادر بزنيم، محبت مردم را كه گفته بودم
خودش هم رفت وما را با ويلاي رو به درياچه تنها گذاشت
اينجا همه انگور در خانه دارندو برايش داربست زده اند و كوزه تزييني در حياط ، زير سقف ايوان چادر زديم كه شب باراني بود. 
بعد از چندين روز اينترنت داشتيم، سيم كارت ما در آن ارتفاع جواب نمي (دادbeeline نگيريد ) و حسابي دلي از عزاي دنياي مجازي درآورديم و شارژ تمام گوشي ها و ايپد و شارژ بانك را تمام كرديم.
پروانه بخواب رفته و من در حال نوشتن خاطراتم، درياچه در سكوت است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا