پايان سفر

از صبح شروع كرديم به جستجوي بليط در هاي هاليدي، قيمت همان روز بسيار پايين آمده بود ١٨٠ هزار تومن، حالا هركاري مي كرديم خريد كنيم خطا مي زد، اخر دست به دامن رها شديم ، اون خريد بليطها را براي ما ايميل كرد، با اينكه مي دانستيم بدون پرينت هم مي شه سوار هواپيما شد اما محض احتياط رفتيم بيرون دنبال پرينتري گشتيم كه نبود، كافي نت هم نبود ما هم بي خيالش شديم و رفتيم كه پروانه سوغاتي بخره و برگشتيم مهمونخونه
وسايل را جمع كرديم و خيلي وقت داشتيم تا ده شب، متصدي مهربان گفت مي تونيم بمونيم اما گشنه بوديم و مي خواستيم سعيدو ببينيم و هديه شو بديم بهش
با كوله ها از خانم مهربان خداحافظي كرديم و راه افتاديم
همون تو خيابون روستاولي يه رستوران خيلي شبك و پيك بود كه داخلش پر از عكسهاي قديمي گرجستان بود
و غذاهاش بهداشتي و سلامتي و اين حرفا بود
پروانه كه اصلا اهل ريسك نيست همون سالاد مرغي كه اين مدت با احتياط سفارش مي ده خواست و منم يه غذايي كه نمي دونم چي بود
رستورن خنك و خلوت بود و اينترنت هم داشتو هي زنگ زديم به سعيد و هي شبكه جواب نمي داد
من وبلاگ نوشتم و عكسهاي در و ديوارو نگاه كردم و غذا اومد، اقا اين اخرين غذاي من در گرجستان بهترين غذاش بود
يه مرغي كه با سبزي پخته شده بود و با كاهو و خيار لاي پنير و يه چيزي كه نمي دونم چي بود پيچيده شده بود، يعني خوشمزه و كاملا صد كلسترول
غذا كه تموم شد پروانه رفت حساب كنه من رفتم دستشويي و با ديدن بقيه ساختمان و داخل دستشويي فهميدم كه پروانه داره صورتحساب بالاي پرداخت مي كنه
برگشتم و قيافه پروانه تماشايي بود، البته خيلي هم بالاتر از تصورم نشد، هفتاد لاري دو تايي با هم اما خيليييي خوببب بوددد
رفتيم تو پارك نشستيم تا زمانش برسه، همون پارك عاشقان كه پر از مجسمه است و همون خانم بستني فروش كه خيلي شغلشو دوست داره
اخرين بستني ها را هم خورديم و از تماس با سعيد نااميد شديمو رفتيم ايستگاه اتوبوس
ماشوتكايي كه امد بسيار شلوغ بود و تقريبا نصف مسير طولاني تا فرودگاه را ايستاديم و با حسرت به هندوانه مرد مسافر نگاه كرديم
روز اخر سفر من هميشه غمگينم، مثل همان روز اول قبل از سفر
به هر كشوري كه سفر مي كنم، زادگاهم مي شود و هنگام ترك آن، انگار كن كه از شيراز مي روم، اين ادمها جزئي از زندگي من مي شوند و خانواده ام، فاميل آدميت
حالا همه را ترك مي كنم ، پيرزنان مهمانخانه هايم، جواناني كه سوارم كردند، سعيد و خانواده اش ، مغازه داراني كه خريد كردم 
حس غريبي است
رودخانه اي كه تنها يكبار در ان شنا مي كني حتي اگر باز هم به گرجستان بازگردي ، اين همان نيست
به فرودگاه رسيدم و  به پروانه گفتم  سعي كنيم با حداقل جلب توجه سوار هواپيما بشويم كه تابلو بازي نشود
هنگام ورود معلوم شد فقط دو تا پرواز بود و هر دو تا به ايران! اتا و قشم 
بنابراين توجه كنيد به حجم عظيم هموطنان و دو تا موجود سياه و افتاب سوخته با كوله پشتي و دو ليوان بزرگ كاغذي نوشابه در دستشان
يعني يك درصد فكر كن ما جلب توجه كرديم!!!
از هشت كه رسيديم تا خود سوار شدن به پرواز داشتيم به انبوه سوالات عزيزان جواب مي داديم 
با كوله
كجا
كي
با كي
چقدر
خواب
غذا
هتل
چادر
چه مدت
چقدر
و تازه اطلاعاتشان را به اقصي نقاط سالن انتقال مي دادن و در نتيجه به هر طرف كه نگاه مي كردي ، نگاهي كنجكاو به صورتت اصابت مي كرد، يك جوراي شبيه ميمون هاي باغ وحش شده بوديم، رنگمان هم كه جور بود خدايي
من بخش روابط عمومي را به پروانه سپردم كه كلي با عشق و عواطف و توجه اطلاعات مي داد و كلي دوست و رفيق پيدا كرده بود و رفتم فري شاپ و كلي با اين تسترها، رژ لب و ريمل و عطر و رژگونه زدم و با احساس از خود خوش اومدن يه پريز پيدا كردم و چسبيدم بهش و بقيه رمان كاراگاهي را ادامه دادم
قشمي ها رفتند و اتايي ها با سه ساعت تاخير سوار شدند
يك زوج ميانسال همشهري هم بودند كه شنيدن لهجه شون كلي حالم را خوب مي كرد
پرواز خالي بود و اونايي كه ١٥٠ دلار خريده بودن از خريد ١٨٠ تومني ما حيرتزده بودند و حتي يكي بود كه هشتاد تومن خريده بود
بامزه حضور مهاجران زياد ايراني بود، ادمهايي كه امده بودند و ديده بودند و ماندگار شده بودند، خيلي هم راضي ، با اينكه درامد اينجا خوب نيست اما خدايي خاك گيرايي دارد گرجستان
در هواپيما داستان داشتيم با سه جوان غيور ايراني كه با شلوارك اومده بودند كه اين جهنم، مست و پاتيل بودن اينم گورسياه، يكيشون رفت تو دستشويي و سيگاري كشيده بوده و هواپيما سه بار الارم داد تا بالاخره فهميدن مشكل كجاست
اخه يكساعت و نيم پرواز خوب نگه مي داشتي خودتو، اخرش هم پاسش را نداد به مهماندار و هنگام پياده شدن پليس فرودگاه منتظرش بود
با اسنپ يه تاكسي واسه خودم و پروانه گرفتم كه بيست تومني ارزونتر از تاكسي فرودگاه از كار در اومد اما نشد كه براي همشهري ها بگيرم، گويا تا يكي فعاله نمي شه درخواست دومي را داد
سوار شديم و در سكوت فرو رفتيم، فاصله طولاني فرودگاه تا خونه، فرصت خوبيه براي بيادآوردن و فراموش كردن

نظرات

samaneh goltabar گفت…
عالی و زیبا مثل همیشه
‏ناشناس گفت…
عالی بود عالی عالی
از اول سفرنامه تون دارم دنبال می کنم
بی نهایت لذت بردم
آفرین واقعا

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠