گوري، شهر استالين

صبح چادر را جمع كرديم و از مجتمع بيرون آمديم و به كنار ساحل رفتيم، تصميم گرفتيم تا ظهر استراحتي كنيم و بعد به سمت تفليس بازگرديم. 
من بساطم را در افتاب پهن كردم و در تخيلات خودم فرو رفتم و پروانه هم آن اطراف مي پلكيد كه دو مرد جوان به سمتمان آمدند، به انگليسي گفتند كه اگر كمكي احتياج داشتيم آنان صاحب دكه اي در همان نزديكي هستند، ما هم از خدا خواسته همه وسايلمان را زديم به شارژ 
مهرباني بي دليل، گفته بودم؟
هنگام خداحافظي هم دو بطري آب تگري همراهمان كردند، البته ما همچين زياد دور نشديم، بوي پيتزا نگهمان داشت وقبل از رفتن يكي سفارش داديم، خوب بود اما خدايي پيتزاهاي ايران يه چي ديگه است
راننده مهرباني ما را تا سرجاده رساند و پيرمردي تا خود تفليس، در فاصله اين دو ماشين يك بوته تمشك دسرمان بود كه خداشاهده من تمشك به اين درشتي و خوشمزه گي نديدم
در تفليس رفتيم مهمانخانه بگيريم كه سعيد تهديد به فحش بد كرد و رفتيم خانه اش. در راه سر پيراهن يا ملافه خريدن!  به تفاهم نرسيديم و در نتيجه دست خالي رفتيم، حالا اين وسط خانمش هم آبله مرغون گرفته بود و حسابي مزاحم بوديم اما چون پروانه وسايلش را خانه سعيد گذاشته بود بايد براي برداشتنش مي رفتيم
شب آنجا خوابيديم و صبح به سمت گوري به راه افتاديم.
مسير جديد را با راهنمايي هاي سعيد مشخص كرده بوديم و سوار ماشوتكايي شديم كه مستختا مي رفت كه از انجا هيچ هايك را شروع كنيم، طبق معمول من مسير مشكله را انتخاب كرده بودم و بجاي اينكه از مسير اصلي برويم گوري افتاديم تو يه مسير فرعي
و اشتباه دلچسبي بود.مناظر از شكل جنگلي به مرتع تغيير كرد و همچنان زيبا ، روستاها را پشت سر گذاشتيم تا يك دوراهي كه رانندگان با همان نگراني اشناي گرجستاني پياده كردند و ادرس دادند و رفتند. پروانه خيلي اذيت بود اما به رويش نمي اورد، وسايلي كه اين مدت خانه سعيد گذاشته بود را برداشته بود و حالا كوله اش سنگين شده بود، من چادر و بعضي از لباسهايش را برداشتم اما حالا هر دو تايي اذيت بوديم
بعد يك پست مي گذارم درباره چكونه كوله سبكي داشته باشيم ، باشد كه رستگار شويد
دو مرد جوان تا خود گوري ما را رساندند و حتي تا دم مهمانخانه بردند ، اين برنامه افلاين تريپسو خيلي كارمان را در پيدا كردن مهمانخانه راحت كرده اما توجه داشته باشيد كه بعضي از اين هاستل ها در شهرهاي كوچك تابلو ندارد و بايد در بزنيد و يا از همسايه ها بپرسيد
اسم هاستلمان استالين بود! بعله ديگر شهر افتخارش به ايشون بود، 
اتاق ترو تميزي بود با مرد جوان دوست داشتني ، لباسها را شستم و اويزان كردم و بيهوش شدم تا عصري كه بزنيم به گردش و ديدن شهر

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا