درياچه بازالتي

مدت زيادي در خيابان منتظر شديم و خبري از ماشين نبود ، من به پروانه مي گفتم علتش پاهاي كثيف من است و با بطري آب شستمشان كه يك اسكانيا نگه داشت! خداي اين ديگه نوبر بود،اصلا حتي نمي دانستم در چطور باز مي شود! حالا بالا رفتن از ان همه پله ترسناك عمودي آن هم با كوله
تا وارد شدم مرد شروع به فرياد زدن كرد، معلوم شد كف اسكانيا موكت گرم و نرمي بود كه ورود كفش به آن ممنوع بوده. تا زمان پياده شدن با اخم كفشهاي ما نگاه كرد و موقع پياده شدن فورا پشت سرمان جارو برقي كشيد!
خب حقيقتش جاي من اصلا راحت نبود روي تخت راننده و نصف راه من نشستم اونجا نصف بقيه پروانه ، از روي صندلي مناظر خيلي خوب ديده مي شد و جاده زيباي كازبگي به تفليس زيباتر بود
حجم بابونه هاي عزيز من در كنار جاده فوق العاده بود و اسبهاي كه رها بودند در مرتع و خانه هاي با سقفهاي چوبي و رودخانه ها كه لابلاي دشت مي لوليدند. 
بامزه راننده اسكانيا بود كه دورتادور فرمونش تكنولوژي بود، سه تا موبايل و تبلت و ايپاد و ... نمي دونم كي فرصت مي كرد به جاده نگاه كنه. مسيرش اذربايجان ، گرجستان و تركيه بود و مسير خيلي طولاني تا سر دو راهي توشتي ما را رساند و با وجود بداخلاقي اش پياده شد و نان برايمان خريد و بزور در حلقمان كرد.
جاده زيبايي است جاده كازبگي، تجربه اش كنيد
سر دو راهي توشتي پياده شديم و راننده فورا با ماشيني ديگر دعوا آغاز كرد و ما ديديم هوا پسه و فورا كوله ها را از بالاي اسكانيا پرت كرديم پايين و الفرار
پايين اومدن از اسكانيا هم به همون ترسناكي سوار شدنشه
سر دوشتي پسر جواني سوارمان كرد و با سرعت هولناكي ما را به دوشتي رساند، اينقدر كه فرصت نكرديم از جاده زيبايش لذت ببريم. ولي خود شهر دوشتي عزيزي بود، زيبا و دلپذير ، ساده و صميمي از اون شهرها كه مي توني ساكن اش بشي و با همسايه ها نزديكتر از فاميل باشي
در همين شهر دوشتي من يه پيشنهاد ازدواج داشتم كه متاسفانه قبول نكردم، يك خورده اختلاف سنمون زياد بود  اولا، دوما دندون نداست، سوما خانم خوش خنده اش كنارش نشسته بود و اگرنه خدايي خدايي قول داد منو نزنه !!!
در خيابانهاي باريك شهر سرگردان بوديم كه ماشين پدر و پسري تا خود درياچه بازالتي ما را برد.
جاده داغون بود و ماشين از آن داغونتر اما پدر تصميم گرفته بود پسركش را ببرد شنا
درياچه كوچك و زيبا بود و اطرافش بدون ساختمان زمين هاي كشاورزي بود، به گمانم گندم درو كرده بودند، زير درختان مير و نيمكت بود كه انجا وسايل را رها كرديم و پروانه كه حسابي قوي شده ديگه با كوله پشتي مي چرخيد بر خلاف من كه ولو شده بودم زير درختها
همان صحنه اشنا بود، خانواده هايي كه در حال لذت بردن از آب و آفتاب بودند بي اعتنا به زشتي و زيبايي بدن هاي خودشان و ديگران
اروم اروم هوا تاريك شد و ملت خوشحال داشتند صحنه را ترك مي كردند و حضور چند جوان مست در نزديكي ما از چادر زدن در آنجا منصرفمان كرد. كوله ها را با زديم و به در مجتمع تفريحي رسيديم كه در حال بسته شدن بود، پروانه را تقريبا از لاي در انداختم داخل مجتمع، من متوجه شدم كه ريزه ميزه بودن پروانه و حالتي در رفتار و صورتش احساس پدري و مادري را در آدمهاي ميانسال زنده مي كند.
طبعا جواب گرفتيم و اجازه دادند در حياط مجتمع چادر بزنيم كه زديم، حتي برايمان مغازه را باز كردند كه خريد كنيم، بعد از مدتي مجتمع هم خالي شد و ما در آن چرخ زديم، استخر تر و تميز با اتاقهاي اجاره اي و رستوران و دستشويي هاي شيك
برگشتيم داخل چادر و درحال بيهوشي بودم كه صداي فارسي حرف زدن را شنيدم، دو خانواده ايراني ساكن گرجستان براي تعطيلات اخر هفته به كنار درياچه امده بودند و از صحبتهايشان فهميدم راضي هستند از زندگي در اينجا و تنها مشكلشان هماني بود كه سعيد هم قبلا به ان اشاره كرده بود، پول دراوردن در ايران ساده تر از گرجستان است
با زمزمه هاي آنان به خواب رفتم و به گمانم كه باران گرفت 

نظرات

Mahtab Jou گفت…
دوست عزیز. من اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم.من ساکن هلند هستم و ماه دیگه عازم گرجستان هستم. براتون امکان داره شماره دوستتون سعید رو بهم بدید؟ mjou62@gmail.com
giso shirazi گفت…
سلام، خوش بگذرد
نه متاسفانه ايشون تمايلي به دادن شمارشون ندارن

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠