شب در گوري

هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه از شهر سنگي بيرون آمديم به راننده تاكسي كه اصرار داشت سوارمان كند گفتيم كه هيچ هايك مي كنيم، گفت اوكي نو ماني!
هنوز عادي نمي شود اين ماجرا برايم. جاده روستاي تا گوري را رفتيم و به شهر كه رسيديم هنوز هوا روشن بود تصميم گرفتيم به ديدن قلعه اي در همان نزديكي برويم. مسير را طبق راهنماي نرم افزار رفتيم و به پاركي رسيديم كه پايين قلعه بود و در انجا مجسمه هاي بودند حيرت انگيز. من نمي دانم اين اثار هنري هود گرجي ها بود يا سفارش داده بودند اما چند شواليه نشسته بودند دايره اي با حالتي عجيب دور و تلخ و عميق در صورتشان ، با زخمهاي بر تن و بدن و دستهاي كه نداشتند و پاهاي كه نبود، چنان حجم عظيمي از عواطف را موجب مي شدند كه شگفت انگيز بود
چند شواليه غول آسا از زماني دور بازگشته بودند و حالا در بهت و حيرت به جهان جديد و بيگانه خيره شده بودند ، انگار همه لانسلو هاي بودند كه از سفري سخت بازگشته و جام مقدس را يافته اند اما ديگر نه ملكه اي است و نه قلعه اي 
هنوز هم كه مي نويسم بهت دردناك چهره شواليه ها در ذهنم حك شده است
بسختي خود را از دايره جادويي مردان و شمشيرها و زخمهايشان بيرون آوردم و به سمت قلعه پياده روي كردم. سنگفرش هاي بامزه اي دارند اينجا، قلوه سنگ اما عمودي و مرتب در كنار هم
در بالاي قلعه كه برجهايش به شدت مرا به ياد شيراز مي انداخت ، آفتاب در حال غروب بود و رنگ طلايي بر شهر و رودخانه اش مي تابيد. ابرها هم كه همچنان در كرشمه
اضافه كنيد به اين همه، زوج عاشقي كه در لانگ شات يكديگر را مي بوسيدند
احساس مي كردم كه در پايان يك فيلم عاشقانه بسر مي بري

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠