پاييز پدرسالار

برنامه صبح ما اين بود كه اول به موزه استالين برويم بعد به شهر بعدي. دير راه افتاديم با توجه به ساعت اداري اين كشور، شب قبل هم ديديم كه تمام مردم شهر در ميدان بودند، راستي شب قبل پايين قلعه يك محله قديمي خيلي خوشگل ديديم كه تمام خانه ها را نوسازي كردي بودند به چه زيبايي، حسرت داشت، به محله هاي تهران و شيراز فكر كردم
رفتيم دم موزه و هنوز باز نشده بود در اين فاصله رفتيم چنج كرديم و برگشتيم كه موزه باز شده بود، ساختماني شكوهمند و دو طبقه كه وسايل در همان طبقه بالا بود و روزگاري استالين در اين ساختمان سكونت داشته است
واقعيت اين است كه از استالين مي هراسم، من با رمانهاي روسي بزرگ شده ام، نوجواني ام با گوركي و چخوف و تولستوي گذشت و اين رابطه با رمانهاي سوسياليستي رسيد، شولوخوف و دن ارام و سرزمين نوآباد
احساسي دلپذير به انقلاب اكتبر و قهرمانانش. طبيعي است كه در ادامه راه به استالين برسم و ديكتاتوري اش
و محو شدن تدريجي آن شعله ها و شورها انقلابي در ذهنم
حالا در موزه استالين به عكسها و روزنامه ها و اشيا نگاه مي كردم و دلم مي گرفت از سرنوشت انقلابها
به خوبي از تالار به تالار شور و هيجان انقلاب و جنگ و جوانان و شادمانيشان به جنگ جهاني و سرما و مرگ تبديل شد و در تالار بعدي تمامي نقاشي ها و پوست هاي تبليغاتي از استالين در ابعاد بزرگ در وضعيت آشناي ديكتاتورها
زاويه از پايين جهت نمايش ابهت استالين تكراري است  و همراهي او با كودكان و زنان جوانان شادمان كه مشتاقاند و ستايش آميز، شبيه همين تصاويري كه از كره شمالي مي بينيم
حالا اضافه كنيد قالي با تصوير استالين، معرق با تصوير استالين
چقدر مسير ديكتاتورها بهم شبيه است
طبعا در اين موزه چندان اثري از ياران انقلابي كه سر به نيست شدند نبود، انهايي كه به سيبري رفتند، يا در تبعيد با تبر كشته شدند و يا اعدام. ماجراي پسر  استالين را راهنماي موزه تعريف كرد، مي خواست صداقت داشته باشد و باعث شد بفهم كه استالين دختري داشته كه تا چند سال پيش زنده بوده و در اروپا با مردي امريكايي ازدواج كرده بوده! اگر درست فهميده باشم، جالب بود تصور قيافه استالين اگر مي فهميد
ماسك مرگ استالين هم بود، چهره در ارامشي داشت، جايي خوانده بودم كه با حالتي شبيه خفگي مرده است. ترسناكترين بخش موزه برايم لباس استالين بود، همان پالتو و چكمه و كلاه ، عبوس ترسناك و هول انگيز
از موزه بيرون آمدم به شهر نگاه مي كردم ، حالا ديگر اتحاد جماهير شوروي وجود نداشت، محل تولد او اكنون گرجستان نام دارد، تكه اي از بهشت، نام مهمانخانه ما استالين بود، سوپر ماركتي كه از آن خريد كرديم ،تصوير بزرگي از استالين بر خود داشت اما در حقيقت نبود. تمام مرگهاي كه موجب شد، انقلابيون ، جنگ داخلي اسپانيا، تسويه هاي درون حزب . همه نبودند، انگار كه هيچوقت نبوده، خانه ويران پدر و مادري اش در جلوي موزه ، واگن كهنه اش همه تنها حكايت از هماني داشتند كه ماركز گفته بود: پاييز پدرسالار

نظرات

امین گفت…
خوش بگذره هم‌چنان. لذت ببرید. زندگی کنید...
ممنون که همچنان ما رو در این زیبایی شریک میکنی

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا