اخالاتسيخه

صبح براي هيج هايك به سر جاده رفتيم تا به شهر پيشنهادي پسر ديشبي در رستورن برويم، اينقدر اسمش سخت بود كه اولش را به راننده ها مي گفتم و منتظر مي شدم تا بقيه را حدس بزنند.
همچنان اين سمت انتظار هيچ هايك طولاني تر است، سرانجام يك ون نگه نداشت، نوبتي پروانه رفت جلو و من رفتم عقب، مقاديري كارتن بود كه جابجا كردم و نشستم اما هيچگونه دستگيره اي نبود و مدام لق مي خوردم اين ور و آن ور، پسر اندكي انگليسي مي دانست و كلي به تنفر پروانه از خاچاپوري خنديد، گفت باتومي فقط همونو داره
جاده زيبا بود اما احتمال ديده شدنش از پشت پنجره خاكي ون كم بود ، بنابراين در تخيلاتم فرو رفتم و اين ور و اون ور افتادم تا رسيديم به شهر
پسر مهربان مسير بعدي را نشان داد و رفت
مسير بعدي هم ون گرفتيم و نوبت پروانه بود برود عقب و كلي به شانسش خنديدم، بار قبلي ماشين احتمالا مرغ زنده بوده !
راننده مرام گذاشت و ما را تا دم مجموعه معروف شهر برد.
با آن كوله پشتي ها ديدن مجموعه خدايي ستم بود، همين جا بگم كه خيلي توريست مي بينيد كه با كوله مي گردند، يعني توان بدني جماعت ايراني را مقايسه كنيد
پيرزن فروش بليط خودش پيشنهاد داد كه كوله ها را در دفترش بگذاريم، عاشقش شدم و راه افتاديم
مجموعه بسيار زيبا اما به شدت بازسازي شده بود، كل برج باروها، كليسا و حتي مسجد ، اما نتيجه نهايي خوب بود
جالب بود خيلي جدي براي مجموعه طراحي فضاي سبز شده بود، درختان زيبا و متناسب بودند، اما همچنان تازه گي همه چيز اندكي در ذوق مي زد، بخصوص يك بناي كاملا نوساز به سبك چيني وسط مجموعه
رفتيم رستوران و كباب نه چندان جالبي خورديم و ادامه داديم، برجها و راهروها و حوض ها و درختان
تا رسيديم به موزه، من اتفاقا اهل موزه رفتن در سفر نيستم و طبيعت را ترجيح مي دهم، احتمالا چون رشته ام هنر است و اين تصاوير را زياد ديدم
اما خيلي حالب بود نگارگري هاي با اشعار فارسي در اطرافش متعلق به دوراني كه حاكمان اين كشور ايراني بودند، از آن جالبتر يك موزه باستانشناسي بود كه خيلي مزه داد.
اشيا به ترتيب زماني از پيش از تاريخ تا زمان عثماني ، از سنگ ابزار ها تا زيورالات بسيار ظريف، موزه كاملا تاريك بود و نور فقط روي اشيا بود و بسيار دلپذير
يك ساعتي در بي زماني و بي مكاني موزه بوديم تا تمام شد
جنازه برگشتيم دفتر و مدتي استراحت كرديم و كوله به دوش رفتيم سر ميدان
مردم ادرسي كه براي باتومي مي دادند خياباني برعكس جايي بود كه گوگل مپ مي گفت، اخر جواني گفت دو راه وجود دارد!
طبعا جايي كه نزديكتر بود ايستاديم اما هيچ ماشيني توقف نمي كرد، عجيب بود، دست تكان مي دادند و مي رفتند، مردم هم باتعجب نگاهمان مي كردند
ما هم با تعجب به آنها!
خلاصه مدتي همينطور خل مشنگانه در موقعيت بوديم تا راننده اي آذربايجاني سوارمان كرد و تا در جاده افتاديم فهميديم جريان چه بوده است.
اين جاده عريض به سمت باتومي كه گوگل مپ عزيز معرفي كرده بود، در واقع كوره راهي خاكي بود كه تصميم داشت چند ساعت بعدي دهان مرا اسفالت كند!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠