بورجومي سبز

بركشتيم هاستل و با مرد مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم ايستگاه اتوبوس بليط بورجومي خريديم، اشتباه هم كرديم همون هيچ هايك بهتر بود. تو اون گرما يكساعت هلاك شديم تا راه افتاد و مدام نگه مي داشت و پروانه مي گفت الان  بايد تو ماشين شاسي بلند كولر دار بودبم! فسقلي بد عادت شده
خيلي جالبه برام تغييراتش، مي گه همه چي براش اولين باره، در چادر و كيسه خواب خوابيدن، هيچ هايك، گست هاوس و خوشحاله كه چقدر حرف داره واسه خونواده و اصلا هم نمي خواد جلو من كم بياره، الان ديگه كوله اش خيلي سنگينه و بخاطر اون اتوبوس گرفتم اما تحمل مي كنه و صداش در نمي ياد
مسير به تدريج دوباره سرسبز شد و بورجومي ديگر رسما وسط جنگل بود، شهر فقط يك خيابان بود اما خوشگل
پياده شديم و به رستوراني رفتيم براي ناهار، پروانه هنوز نمي تواند هرچيزي بخورد بنابراين من پيتزايم را خوردم و او نگاه كرد اما بامزه پيرزن تپل مغازه دار بود كه اومد سر ميز و صندلي مشيد و روش نشست و به زبون گرجي فكر كنم گفت: چه مرگته؟ پروانه گفت چيز دوست ندارم، خانمه گفت خوب بدون پنير مي يارم برات
و ناني سرخ شده برايش اوردند كه لايش سيب زميني پخته بود
پسري جوان كه كنار ما بود و انگليسي مي دانست با مهرباني گفت كه دو جا را حتما برويم و ادرسش را برايمان نوشت و رفت
بعد از غذا رفتيم سراغ گست هاوس و پدرمان درامد، سربالاي و همه اتاقها پر، اخر پيرزني يك اتاق تميز به قيمت شبي بيست لاري براي هر نفر به ما داد، كلي هم غصه سنگيني كوله هامان را خورد
اما اين را هم بگويم هرچه به سمت شرق گرجستان مي رفتيم پول اهميت بيشتري داشت و تا نمي گرفتند لبخند نمي زدند
پروانه لباسهايش را در ماشين انداخت  و امديم بيرون به ديدن همان كليساي بيرون شهر، تاكسي ما را برد و همانجا ايستاد  و برگرداند، كليسا تصور كنيد در وسط جنگ گيسوم خودمان
بامزه وجود اسكلت سر و دست و پا بود كه در طبقات ولو بود و ملت دعا مي كردند جلويش و نفهميديم ماجرايش چه بود.
بعد از كليسا رفتيم به سراغ پارك و محله توريستي شهر، شلوغ و خوشگل 
يك جور تخمه سه گوش خريديم كه سخت بود خوردنش و تله كابين سوار شديم كه مي رفت بالاي بورجومي و شهر كوچك كامل ديده مي شد
ان بالا رستوران و پارك و چرخ و فلك بود
قدم زنان تا تاريكي شب جنگل را پايين آمديم، بوي درختان سوزني و صداي پرنده ها و نسيم مرطوب، پياده روي طولاني و لذت بخشي بود
برگشتني همون رستورن ظهري سوسيس داخل نان سرخ شده خورم كه بدك نبود و با خانه رفتيم
باران سختي بيرون مي اومد و مرا از تصميم درباره ديدن پارك جنگلي بورجومي در فردا منصرف كرد
هيچكس در مهمانخانه نبود،در حمام براق و تميزش دوش گرفتيم و براي خودمان چاي درست كرديم به صداهاي خانه چوبي گوش داديم  در ملافه هاي سفيد و تخت فنري بخواب رفتيم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا