۸ آبان ۱۳۹۵

اون دو تا هم با تلفن پشت مبل پنهان شدن

دوقلوها رفتند كلاس اول و هر روز يه ماجرا دارن
يكيش اينكه با اين يك نموره سواد ي كه پيدا كردن مي تونن ديگه از داخل گوشي اسامي افراد را بخوانند و شماره بگيرند
حالا زنگ زدن به خاله بزرگه و بهش گفتن كه خاله عزيزي(مادرك) خورده زمين خوابيده
اونم هراسون زنگ زده به خاله كوچيكه( مامان دوقلوها) كه راستشو بگو عزيزي خورده زمين! من طاقتشو دارم بگو
خاله كوچيكه م  از همه جا بي خبر هراسون از سر كار خودشو رسونده به مامان ديده كه دراز كشيده ، وحشتزده  تكونش داده  و از خواب بيدارش كرده كه تو خوردي زمين؟!  و مامان  هم قسم و آيه كه نخوردم زمين، سرما خوردم، خوابيدم

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...