گزارش يك روز عجيب

صبح براي اولين بار برف در شمال را ديدم
در راه دانشكده فهميدم كلاسها تعطيلند
رفتم چند كار اداري را انجام دادم
از شب قبل مي دانستم عنكبوتي در گوش دارم ، با روغن زيتون كشته بودمش 
حالا در زير برف به دنبال دكتر و درمانگاهي كه جسد را خارج كند
سرانجام اورژانس بيمارستان با خونين كردن گوشم و درد شديد ، عنكبوت بخت برگشته و له شده را در آوردند
بساط جوجه خريدم و برگشتم خانه كه از منظره برفي لذت ببرم كه ديدم گاز قطع شده
تمام لباسهاي گرم موحود را پوشيدم و سه چهار ساعتي منتظر تعميركار بودم
در اين فاصله هواي خانه سرد و سردتر مي شود
زغال آتش كردم و بساط جوجه راه انداختم و به قول شما تهديد را به فرصت تبديل كرده و در گرماي زغال ناهار دلپذيري با سير ترشي و زيتون پرورده خوردم
كارمند پشت تلفن اداره گاز هم نگران يخ زدگي من هي تماس مي كرفت كه مامورين آمدند؟
حالا اين وسط آب هم قطع شد
همسايه مهربان آمد و روي لوله ها اب داغ ريخت و دبه اي هم آب برايم آورد
همسرش مرا متوجه كرد كه مي توانم اسپيليت روشن كنم، كه البته به ذهن اسمارت گيس طلا نرسيده بود!
حالا اسپليت روشن نمي شود ، چرا؟ نمي دانم 
مي خندم از وضعيت ايجاد شده و شيريني ناپلئوني خوشمزه اي را زير خروارها پتو و لباس مي خورم
در همان زير وب گردي مي كنم و قطره در گوش مي چكانم  تا سرانجام مامورين مي آيند و گرما به خانه باز مي گردد
حالا مي توانم به لوله كش زنگ بزنم و در تاريكي شب بياييد و پمپ را راه بيندازد
حالا گرم و آبدار ؛) در خانه نشسته ام و به اين مي انديشيم كه چقدر راحت مي توان به بدويت رسيد
ما واقعا براي پايان جهان آمادگي نداريم، چقدر مي شود بدون اين قبضهاي آب و برق و گازي كه پرداخت مي كنيم زندگي كنيم؟
چقدر بايد آماده باشيم براي نداشتن اينها؟
چهارسال ديگر كه آب در ايران رو به پايان مي رود، چقدر آمادگي داريم براي تحملش؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا