۲۰ آذر ۱۳۹۵

غمنامه

توصيه ام اينه كه براي اينكه حالتون خوب باشه، يا تهران زندگي نكنيد يا حداقل از خونه بيرون نياييد
امروز من از صبح زدم بيرون و با تصاويري كه تا الان ديدم به اين نتيجه اي رسيدم كه بالا نوشتم
زن ليف فروشي كه با پسر سندروم داونش غذا مي داد
پيرمردي كه لنگان كه در هجوم جمعيت به مترو نرسيد 
نوجواني كه كيسه بسيار بزرگ نان ساندويچي را به زور با خود روي زمين مي كشيد
دختربچه اي كه در سرماي امروز سر ميرداماد با لباسي نازك روي زمين نشسته بود
نارگيل خرابي كه مغازه دار كلاه بردار گرانفروش به من فروخت
كفشهاي داغون پسر جواني كه در مترو كنارم نشسته بود
دستهاي كارگري كه براي موبايلش ارزانترين قاب ژله اي موجود را مي خواست و بيست تومن برايش گران بود
ويلون نواز كوري كه در با جعبه خالي از پول خيابان سرد مي نواخت
و دود خاكستري كه كوه را پنهان كرده بود

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...