۱ دی ۱۳۹۵

شگفت انگيز است

  در هنگام تدريس سر كلاس ، لحظه است كه در پايان يك مبحث  دشوار متوجه مي شوي كه تو و دانشجو به جهان متن يكديگر نزديك شده ايد، نشانه هاي ريزي دارد: به صندلي تكيه مي دهد، سرش را تكان مختصري مي دهد، نفس فراموش شده اي را فرو مي دهد، لبخند كوتاهي مي زند، آهان بي صداي مي گويد
و نگاهش از دهانم به چشمانم مي رسد
و در چشمانش
آن لحظه بسيار كوتاه و غيرقابل تكرار كه فورا در غوغاي صندلي و گفت  و گو و سرو صدا و خنده ناپديد مي شود
همان يك لحظه...

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...