خانه هاي آينه گون

ديروز سر زده به خانه دوستي رفتم و بسيار غمگين بيرون آمدم و دليل آن خانه اش بود، خانه بهم ريخته و كثيف بود، لباسها روي ميز انباشته و ظرف نيم خورده غذا پراكنده  و  روي زمين جاي براي راه رفتن نبود. 
آنچه كه اذيتم كرد اين صحنه ها نبود كه من خودم خداي شلختگي هستم
مسئله اين است كه عواطف مختلفي اين بي نظمي را ايجاد مي كنند كه حتي شادي و سرخوشي هم مي تواند يكي از اين دلايل باشد، مثل خانه من ... 
دلالت ضمني پنهان خانه دوستم، دوست نداشتن خودش، نفرت از اطرافيانش ، بي احترامي به بدنش و نااميدي از آينده بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟